مهرداد ایرانمهر
در همین باره، رئیس دولت یازدهم، وعدۀ ایجاد «فرهنگستان زبان» برای (برخی) مناطق قومی کشور را داده است!
اما باید دقت کرد، چنانچه هم نیازی به تعریف و ایجاد چنین مجموعه و یا مجموعههایی باشد (که هست)، اولا میبایست مکان آن در پایتخت و ذیل فرهنگستان مادر کشور تعریف شود، و دیگر آنکه در راستای حفاظت از گویشهای بومیِ ایرانی مانند کُردی، بلوچی، ارمنی، دری، بختیاری، لکی، خوزی، آذری - باستان - (نه ترکی)، کُرمانجی، تاتی و جز آن، و نیز در راه کمک به زبان ملی کشور و پاسداری از طیفهای زیبای رنگی در رنگینکمان واحد ایران، آن هم در جهت استحکامِ استقلال و تمامیت ارضی کشور فعالیت نماید.
همانگونه که آمد، به تازگی از سوی برخی مقامات، وعدۀ ایجاد «فرهنگستان زبان» برای مناطقی (موسوم به قومی!) در کشور داده شده است.
البته با اینکه به نظر میرسد در راستای زنده نگاهداشتن گویشهای بومی و زیبای ایرانی، نیاز است تا در ذیل فرهنگستان زبان و ادب ملی کشور (فارسی)، مجموعهای نیز با توانایی کارکرد بر روی گویشهای بومی ایرانی و همچنین پیرایش و استخراج واژگان و نیز در ادامه انجام پژوهشهای علمی در باب ادبیات آنها تعریف شود؛ اما باید دقت کرد، ایجاد فرهنگستانهایی جدا از «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» که خود پشتیبان و پشتوانۀ زبان ملی، رسمی و مشترک کشورمان است، در هیچ کجای قانون پیشبینی نشده است.(آن هم در جایی مگر پایتخت سیاسی کشور!)
از آن گذشته، بدانگونه که پیشتر نیز گفتیم، چنانچه نیازی نیز به تعریف و ایجاد چنین مجموعههایی باشد (که هست)، نخست آنکه میبایست ذیل فرهنگستان اصلی و مادر کشور (در پایتخت ایران) تعریف شده، و دیگر آنکه پیرامون کار بر روی گویشهای «بومی» ایرانی انجام وظیفه نماید. نه آنکه توان کشور، صَرف پژوهش و گسترش زبان و یا زبانهایی گردد که غیرهمخانواده با زبان و گویشهای بومی ایران بوده و به گونهای مهاجم، بیگانه و آسیبزا تلقی میگردند.
در اینجا، بحث پیرامون ادعای «ایجاد فرهنگستان زبان آذری!» است، که اخیرا مطرح گردیده است. نخست، لازم است که گویندۀ گرامی، فرق میان ترکی و آذری را دانسته و درک نماید. زیرا همانگونه که آمد، جدا از این بحث که ایجاد فرهنگستانی جدا از فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در قانون پیشبینی نشده و میبایست که مجموعههایی در ذیل فرهنگستان موجود برای اینکار تعریف شود؛ همچنین نیاز هم هست که این مجموعه پیرامون گویشهای بومی و همخانوادۀ ایرانی، و در راستای حفاظت از آنها و نیز کمک به زبان ملی کشور فعالیت نماید.
ازین رو، چنانچه منظور گوینده «آذری» است، که باید گفت، گویش است نه زبان. اگرچه که به هر حال، در زیرمجموعۀ همان گویشهای بومی و همخانوادۀ ایرانی، و با همان ساز و کاری که در بالا آمد، قرار میگیرد. اما چنانچه منظور ایشان «ترکی» است، که باید گفت ایشان با چه حق، به کدامین منظور و با تکیه بر کدامین اصول و قانون نانوشتهای، از طرف خود قول ایجاد فرهنگستان یک زبان مهاجم، غیربومی و ناهمخانواده با شاخۀ زبانی گویشهای بومی ایرانی را، آن هم به گونهای غیرقانونی صادر نموده است؟
وضعیت زبان عربی، با این مورد متفاوت بوده و اتفاقا آموزش و پژوهش پیرامون آن، به بالندگی علوم انسانی در کشورمان کمک خواهد نمود.
اصل 16: از آنجا که زبان قرآن و علوم و معارف اسلامی، عربی است و ادبیات فارسی کاملا با آن آمیخته است؛ این زبان باید پس از دورۀ ابتدایی تا پایان دورۀ متوسطه، در همۀ کلاسها و در همۀ رشتهها تدریس شود.
http://www.hessaby.com/tavanaye_zaban.htm
سیاستمداران عموما در مسائل علمی، بیسواد هستند؛ و وضع زمانی بدتر میشود که عدهای ناآگاه و از آن بدتر بعضا مغرض، به حلقۀ مشاوران ایشان راه یابند.(در دنباله، روشن خواهیم نمود که ایشان چه خوابی در این باره دیدهاند، و میخواهند واژگان سَرۀ ترکی - با ریشۀ مغولی - را جایگزین واژگان بر جای ماندۀ آذری و نیز فارسی و عربی، در زبان ترکی آذربایجانیِ کنونی نمایند!)
در اینجا نیاز است که پیش از ادامۀ بحث، کمی به یادآوری مسائلی پیرامون اصل 15 قانون اساسی بپردازیم.
جالب توجه است که، ما در جا به جای نوشتههایمان، متن اصل 15 قانون اساسی را جهت آگاهی خوانندگان از درونمایه و محتوای واقعی آن، درج میکنیم. اما دریغ از مشاهدۀ حتی یکبار عمل مشابه، از سوی مدعیانِ «آموزش "به" زبان مادری!»، شامل رسانهها و نشریات اصلاحطلب و تجزیهطلب!
اصل 15: زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد. ولی استفاده از "زبانهای محلی و قومی" در مطبوعات و رسانههای گروهی و "تدریس ِ ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی" آزاد است.
به هر روی، واژۀ «محلی» در این اصل (15)، ناظر بر گویشهای تاریخی و بومیِ آن محل و مکان است، نه زبانهای تازهآمده (از نگاه تاریخی) به آن سامان یا بوم. برای مثال، چنانچه در زمان سیر کرده و به همین یک یا چند سدۀ پیش بازگردیم، ردپای گویش «آذری (کهن)» را در مناطق شمالغرب کشور، پررنگتر از حال احساس خواهیم نمود.
البته لازم به ذکر است، با آنکه زبان مهاجرین نسبتا کمشمارِ اورآلتایی، نتوانست قالب دستوری - صرف و نحو - خود را بر گُردۀ گویش پویا و ایرانیِ «پهلوی آذری» سوار کند؛ اما به دلایلی که البته ناظر بر تواناییاش نبود، متاسفانه برخی «افعال» و واژگانش را به بدنۀ ساختار مورد تهاجم قرار گرفته، تحمیل نمود.(با این همه، امروزه همچنان 30 تا 40 درصد واژگان بدنۀ زبان «ترکی آذربایجانی» کنونی، حاصل رسوب واژگان بر جای مانده از گویش «آذری کهن» است)
با این تعاریف، گویشهای مربوط به شاخۀ زبانهای ایرانی مانند بلوچی، کردی، تاتی، آذری (کهن)، بختیاری، خوزی و جز آن، که هزاران سال در پهنۀ این خاک زیسته و پروردهاند، بومی و محلی شمرده خواهند شد؛ نه زبانهای مهاجر و انیرانی.(اگرچه موضوع زبان شیرین هممیهنان عزیز ترکمن، از این مقوله جداست. ازین رو، «ترکمنی» زبانی انیرانی - آلتایی -، اما بومی خاک ایران شمرده میشود)
در هر حال، راهبرد حاکمیّت ایران در این باره، میبایست تدریس ادبیات ویژۀ ترکی آذربایجانی کنونی در بخشهایی از استانهای شمالغرب کشور، با رویکرد پالایش واژگانِ با ریشۀ «تونگوزی/ مغولی» و جایگزینی آن با واژگان آذری کهن، آن هم تحت نظر مجموعهای ذیل فرهنگستان ملی کشور، طی یک دورۀ مشخص نسبتا طولانی باشد.(یعنی درست بر خلاف جهتگیریهای کنونی جمهوری بادکوبه و رویکرد دوگانه با ماهیّت «استالینیسم - اسرائیلیسم» آن در این باره، شامل تاتزدایی، فارسیزدایی، شاهنامهزدایی و ایرانیزدایی)
توضیح آنکه، برای مثال ادبیات ویژه و بومیِ ایرانیان در استانهای آذربایجان شامل سفینۀ تبریز، دیوان شهریار، دیوان شمس، نظامی و جز آن است، نه کتابهای ساختگی و جعلی حاویِ استورههای اغوزان (دده قورقود و...) که اینک یکسر از رسانههای معلومالحالِ «صهیونی - استعماری» به عنوان پیشینۀ این بخش از کشور، که البته سابقا «ماد خُرد» نامیده میشد، ترویج میگردد!(بنگرید؛ پژوهشهای استادان عبدالعلی کارنگ تبریزی، دکتر یحیی ذکاء تبریزی، استاد فیروز منصوری سلماسی)
به هر روی، چنانچه هم که امروزه «ترکی آذربایجانی» را دوست داشته باشیم (که داریم)، بیشتر به خاطر ریشۀ آذری کهن آن است، نه اضافات نورسیدۀ ترکی به آن.
ترکی صفتِ وفای ما نیست
ترکانهسخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید
او را سخن بلند باید
در همین باره نیز میدانیم که، «زبان فارسی» زبان فارسها نیست. بدین معنا که، گویش کهن «دری» نزدیک به دو هزاره پیش، راه فراگشت خود را پیمود و زبان بازار و دربار ایرانیان گشت. سپس، دیگر گویشهای ایرانی آنچه نیاز بود بدو بخشیدند و رفتهرفته زبان کنونی با نام «فارسی دری» زاده گشت و در فرآیندی کاملا طبیعی، همزمان و نیز پس از پهلوی، بر جایگاه زبان ملی و مشترک همۀ ایرانیان در سراسر سرزمینهای ایرانی و ایرانیتبار تکیه زد.(توضیح: قومی موسوم به «فارس!»، در هیچیک از قلمروهای دانش، تعریفشده نبوده و وجود خارجی ندارد)
پیداست نوشتۀ پیش رو در پی اثبات و القاء این نظر نیست که زبان ملی کشور، یعنی «فارسی»، باید به جای تمامی گویشهای بومی ایرانی نشسته و آنها را از صحنه بیرون کند. این کار را اساسا کسانی میکنند که از تاریخ هم اطلاع چندانی ندارند. در ضمن، نیازی هم نیست که برای دفع چنین تبلیغاتی، مثل بعضیها دست به دامان فرضیات تخیّلی مانند ترک نامیدن سومریها، مادها، هیتیها و یا ایلامیها شد!
مهم اینست تاریخ را آن طور که هست، بشناسیم و به سوی افراط و تفریط و یا تخیلاتی که صرفا برای قبولاندن این یا آن سیاست است، نگرویم.
کتاب «سفینه تبریز» گنجینهای بینظیر از گویش کهن و ایرانیِ آذربایگان است. یکی از بزرگترین و مهمترین آثار مکتوبِ کشف شده پیرامون آذربایجان و ایراﻥ، این اثر بدیع میباشد که زوایای نهفتۀ بسیاری را برایمان از فرهنگ و زبان و تاریخ و ادبیات و وضعیت اجتماعی ایران و به ویژه آذربایجان در قرون هفتم و هشتم آشکار نموده است.
سفینه تبریز مجموعهای خطی است که به همت یکی از دانشمندان و ادبای تبریز به نام ابوالمجد محمد بن مسعود تبریزی در قرن هشتم میان سالهای ۷۲۱ تا ۷۲۳ قمری در تبریز جمعآوری و کتابت شده است.
سفینه تبریز که در ۳۶۸ برگ چهارستونی و در قطع رحلیِ بزرگ تدوین شده است، از وجوه مختلفی برای تاریخ و فرهنگ ایران - و خطۀ آذربایجان - اهمیت دارد. این اثرِ بسیار مهم که کشف بزرگی میباشد، در سال ۱۳۷۴ به کوشش استاد عبدالحسین حائری برای کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی خریداری گردید.
سفینه تبریز از جنبههای مختلفی اهمیت دارد. نخستین و مهمترین شکل اهمیت آن، آشکار ساختن زبان رایج تبریز در قرون هفتم و هشتم است. بر اساس فهلویاتی که مولف «سفینه تبریز» گردآوری و درج کرده، و منبعی ارزشمند برای مطالعۀ زبانشناسان و علاقمندان زبان دیرین آذربایجان به شمار میآید، به خوبی آشکار میشود که، در این دوره هنوز زبان تبریز به ترکی کنونی تغییر نیافته بود.
مرکز نشر دانشگاهی، این کتاب را در سال ۱۳۸۱ از روی نسخۀ خطی، به صورت عکس منتشر کرد. همچنین این کتاب همراه با کتاب «ذخیره خوارزمشاهی» نامزد ثبت حافظۀ جهانی در سال ۲۰۱۰ از طرف ایران شدند.
یک صفحه از سفینه شامل شعری به فارسی و پهلوی آذری:
در فصل ۱۲۴، صفحه ۵۱۳ به روشنی بیان شده است که زبان آن روزگار تبریز «پهلوی آذری» بوده است.
یک نمونه از فهلویات:
https://www.facebook.com/save.azari
فهلویات شیخ صفیالدین اردبیلی؛
http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/zaban-pajohi/12294-fahlaviat-sheikh-safi-din-ardabili.html
سندی ارزشمند از زبان پیشین مردم آذربایگان،
کتاب «سیاحتنامه» نوشتۀ اولیا چلبی مورخ و جهانگرد عثمانی؛
اولیا چلبی در صفحۀ 269 از جلد دوم کتاب خود، در مورد زبان زنان شهر مراغه در 370 سال پیش مینگارد:
«قادینلری اکثریا بهلوی دیلنجه کفت و کو ادیلر»،
«زنانش اکثرا به زبان پهلوی گفتگو میکنند».
http://darvakebaran.blogspot.com/2014/06/blog-post.html
زبان آذری که ریشه در تاریخ دیرین ایران دارد، یکسره از میان نرفته است و هنوز هم در برخی روستاها و در میان سالخوردگان به کار میرود. این زبان، بیگمان دنبالۀ زبان «مادی» است که سپس با زبانهای پهلویک (اشکانی) و پارسیک (ساسانی) درآمیخت و همواره در کنار زبان ملی، رسمی و مشترک کشور (فارسی دری) به کار رفت.
دکتر یحیی ذکاء در کتاب خود آورده است: «خوشبختانه شنیدم در مرز ایران و قفقاز، دیههایی هست و مردم آن به زبانی سخن میگویند که به زبان فارسی بسیار نزدیک است و تاتی خوانده میشود».
اما با کمال تاسف باید گفت، بنده خود شاهد صحنههای بسیار رقّتباری دربارۀ اوضاع فعلی گویش آذری در کشورمان بودهام. بدینگونه که در همین چند ساله، پدربزرگهای آذریزبان کهنسالی را دیدهام که در هنگام سخن گفتن در یک جمع، ناگهان با عتاب نوادگانِ نوتُرکزبان خود مواجه گشتهاند که، «بابابزرگ؛ شما هیچی نگو، ما آبرویمان میرود!».
باری، از آنجا که این روزها تبلیغات مسموم اسرائیلی توسط ماهوارهها، از در و دیوار بر ذهن مردم شمالغرب کشورمان آوار شده است، متاسفانه جوانان این خطه بر خلاف پیشینیان خود، گمان میکنند که «ترک!» هستند و از زمان آدم و حوا هم وضع به همین منوال بوده است!
ازین رو، سخن گفتن به زبان ترکی را افتخار دانسته و هیچ چیز جز آن را برنمیتابند.(هارای هارای، من تورکم!) ایشان چنین گمان میکنند که ترک هستند، و هویت خود را نیز در برابر عدهای موسوم به «فارس» تعریف نموده و شیوۀ تکلم کنونی منطقۀ استانی زندگی خود - یعنی ترکی کنونی (آذربایجانی) - را در برابر «زبان فارسی» که آن را متعلق به قوم حاکم و ستمگر فارس میدانند، صورتبندی کردهاند!
غمانگیزتر از همه آنکه، ایشان امروزه هیچگونه آگاهی از پیشینۀ اجتماعی ایران و طبعا ماد خُرد (آذربایگان) ندارند. برای مثال، بنده تاکنون - به جز انگشتشماری - کسی را ندیدهام که فرق میان آذری و ترکی را بداند! بنابراین بر خلاف یکی دو سدۀ پیش که شهرنشینان آذربایجان، دیدی تحقیرآمیز نسبت به ترکان مهاجر آلاچیقنشین اطراف شهرها داشتند؛ امروزه با اجرای روشهای استعماری طی 90 سال گذشته (صهیونیسم و استالینیسم)، هویت جعلی ترکی بر ذهن و روح بیشتر مردم شمالغرب ایران مستولی گشته و متاسفانه با عدم شناخت از گویش زیبا، بومی و ایرانی «آذری کهن»، این جواهر کمیاب را پسماندۀ زبان دهاتیها میدانند!
به همین رو، جوانان ترکزبان کنونی، نمیگذارند که پدربزرگهای پیرشان در جمعهای خانوادگی، به «آذری» سخن گفته، و متاسفانه اینکار را مایۀ ننگ و سرشکستگی خود برمیشمارند!
آهنگ ابراهیم تاتلیس در تبلیغات شرکت «شیرین نوین»!
بینندگان شبکههای مختلف صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران در ایام نوروز (1393)، شاهد پخش گستردۀ نماهنگ تبلیغاتی شرکت صنایع «شیرین نوین» بودند. این شرکت در نماهنگی، با استفاده از لباس محلی و زبانها و گویشهای اقوام ایرانی، به تبلیغ محصولات خود پرداخت. لری، گیلکی، ترکی، عربی و... زبانهای مورد استفاده در این نماهنگ بود.
اما نکتۀ عجیب، استفاده از زبان ترکی استانبولی - که در ترکیه و بخشهایی از کشور قبرس رواج دارد - به جای ترکی آذربایجانی در این برنامه بود.
زبان مورد استفاده در این نماهنگ، آنقدر برای مردم استانهای آذربایجان غیرقابل درک بود که غیر از آنهایی که آشنایی با زبان استانبولی دارند، اگر کس دیگری در تبریز، ارومیه، اردبیل، زنجان و دیگر شهرهای شمالغرب کشور و حتی در شهرهای جمهوری آذربایجان، این آهنگ را میشنید، بدون زیرنویس متوجه نمیشد!
بعدتر کاربران شبکههای اجتماعی گزارش کردند که شعر، آهنگ و صدای بخش ترکی این نماهنگ، کار ابراهیم تاتلیس خوانندۀ مشهور ترکیه است.
سپس نیز پخش نماهنگ جدید شرکت شیرین نوین با همان رَویۀ قبلی و استفادۀ مجدد از یک آهنگ استانبولی دیگر، از شبکههای صداوسیما آغاز شد.
به هر روی، به رسمیت شناختن زبان استانبولی به عنوان زبان محلی ایران، از جمله مواردی است که مسئولان و ناظران صداوسیمای جمهوری اسلامی باید پاسخگوی آن باشند.
منبع: تبریز بیدار
*تاسفانگیزتر از همه، جهالت و ناآگاهی مسئولان امر و زیرکی حیرتانگیز پانترکان نفوذی در اینگونه مراکز حکومتی مانند صداوسیما و... است. زیرا این نماهنگ، در آغاز با زبان ترکی - استانبولی - آغاز گشته و پس از چند تصویر از آواز به اصطلاح اقوام دیگر(!)، تبلیغ فوق با آواز خوانندۀ ترکی نیز پایان مییابد!(به راستی، اینجا ترکستان است یا ایران؟)
برنامۀ مشکوک و بیخاصیت «هفت ترانه» از شبکۀ شما؛
شبکۀ «شما» که یکی از شبکههای سیما میباشد، به پخش و گزینش نواهای بومی و محلی ایران میپردازد. اما نکتۀ تاملبرانگیز آن، برنده شدن هر بارۀ ترانههای ترکی(!) در این برنامه است.
اشتباه نکنید، تقلبی در کار نیست. چرا که آوازها و ترانههای «ترکی» به راستی در این برنامه رای میآورند و اتفاقا با تفاوت چشمگیری نسبت به آوازهای سنتی، پاپ، کردی، بلوچی، مازنی و خلاصه هر آهنگ و نوای دیگری، بر صدر مسابقات شبانۀ برنامه «هفت ترانه» مینشینند!
پرسش اینجاست، چرا؟
پاسخ ساده است، مردم ایران در هر کجای آن، ممکن است به ترانهای بلوچی، گیلکی، پاپ، سنتی، روحوضی، قشقایی، کردی، ترکی و خلاصه هر ترانه و آهنگی که زیباتر باشد، رای بدهند. بنابراین رای اکثریت شرکتکنندگان جمعیتهای ایرانی، میان چندین گزینه پخش میشود. پیداست که، بخشی از این رایها نیز به نسبت طبیعی به سبد رای ترانههای ترکی ریخته خواهد شد.
اما از آن سو، چنانچه ترانهای ترکی، قشقایی، شاهسونی و یا ترکمنی در میان گزینههای برنامه باشد، ناخودآگاه تمام بینندگان ترکزبان، بدون توجه به زیبایی آن گزینه و یا طربانگیزتر بودن گزینههای دیگر، صرفا به این ترانۀ ترکی رای خواهند داد! زیرا بدبختانه چند سالی است که رسانههای ماهوارهای توانستهاند این موضوع حماقتآمیز را در ذهن این گروه از ایرانیان جا بیندازند که، شما زبانتان با دیگر ایرانیان فرق میکند و بنابراین باید زبان خودتان را حفظ نموده و زبان فارسها(!) را بیگانه بدارید.
بدینگونه، با تجمع رای این افراد، همواره چنانچه ترانهای ترکی در میان ترانههای آن شب برنامۀ هفت ترانه باشد، رای بالاتری میآورد!
جالب است که مجری مرد این برنامه، در طول ساعات پخش آن، شاید بالغ بر ده بار، شناسه (شمارۀ کد) مربوط به ترانۀ ترکی آن شب را - به ویژه اگر مربوط به خوانندهای ترکزبان به نام «رحیم شهریاری» باشد - جهت ارسال پیامک و رای دادن به آن، با خنده برای بینندگان تکرار و تاکیدا یادآوری مینماید!
بنابراین، از آن رو این برنامه (هفت ترانه) را بیخاصیت نامیدیم که با احوالات ساختگی و مسموم موجود، در هر حالتی «ترانۀ ترکی»، آن هم به خوانندگی شخصی به نام رحیم شهریاری برنده خواهد شد و دیگران تنها خودشان را بیخودی به زحمت میاندازند!
به هر روی، چنانچه از هماکنون فکری برای ترمیم این شکاف اجتماعی که خود را به این شیوه نمودار ساخته است، نشود؛ میتواند عمیقتر از امروز گشته و سرانجام به ایجاد شکافهای فرهنگی، سیاسی و حتی سرزمینی بینجامد.
رخداد بسیار ناراحتکننده و حیرتانگیز دیگری که در یکی از برنامههای هفت ترانه رخ داد، مربوط به گروهی به نام «روناک» بود. در یکی از شبها، ترانهای ترکی با نام «بایرام» از گروه روناک پخش شد که باز هم احتمال میرفت مطابق معمول همیشه، رتبۀ اول آن شب هفتترانه را به یک ترانۀ ترکی دیگر اختصاص دهد.
اما در کمال شگفتی، این ترانه در آن شب رتبۀ آخر را کسب کرد!
دلیل این رخداد، از خود آن عجیبتر بود. بدینگونه که، در ترانۀ این آهنگ ترکی، از «ایران» نام برده شده و مورد تمجید قرار گرفته بود. بدین رو، تقریبا هیچیک از کاربران ترکزبانی که با پیامکهای شبهای گذشتۀ خود، ترانههای ترکی را به طرزی عجیب، غیرواقعی، نامتوازن و با تفاوتی فاحش بر صدر ترانههای برنامۀ هفتترانه مینشانیدند؛ در این شب، تنها به این دلیل که این ترانۀ ترکی به تمجید از «ایران» پرداخته بود، به آن رای ندادند و بنابراین ترانۀ فوق با 1440 رای در پایینترین رتبه قرار گرفت!(این مورد، چند شب بعد برای یک خوانندۀ زنجانی به نام التفات داودبیگی نیز تکرار شد)
این در حالی بود که ترانۀ نخست آن شب، بیش از 11000 رای آورد.(ترانۀ مرتضی پاشایی، به واسطۀ همدردی بینندگان با بیماری وی) همچنین ترانههای کُردی و بختیاری نیز که همیشه زیر سایۀ ترانههای ترکی گم میشدند(!)، در آن شب با نزدیک به 6000 رای، رتبههای بعدی را کسب نمودند.
البته آگاهیم، چنانچه ترانهای ترکی پخش میشد که در آن، به جای «ایران» از واژۀ «وطن» استفاده شده بود، حتما جمعیت ترکزبان کشور با ذهنیت فعلیشان، رای بالایی به آن میدادند. زیرا امروزه چنین به آنها القاء شده است که وطن یعنی آذربایجان، نه ایران!(یادآور شعارِ یاشاسین آذربایجان!)
زمانی که بازجویان امنیتی در بازجوییِ نیروهای ملی، عنوان میکنند، «نگاه ما به پانترکیسم، با نگاه شما فرق دارد. پانترکها باید آزاد باشند تا شما ایراندوستان را مهار نموده، و بدینوسیله حکومت اسلامی در امان بماند!»؛ بنابراین دیگر خیلی نمیتوان امیدی به سامان یافتن اوضاع داشت.(روی هم رفته، حساب مردم شریف استانهای شمالغرب کشور، از گروهک مزدور پانترک جداست)
متاسفانه پس از گذشت بیش از سه دهه از روی کار آمدن مذهبیون در ایران، نه اینکه هنوز توپخانۀ حمله به تاریخ ایران از سوی ایشان خاموش نشده، بلکه انگار هر بار تجدیدقوا کرده و تازهنفستر نیز میشود. جالب است که، به تازگی کسانی مانند دکتر عباسی، کچوئیان و... دوباره دور دانشگاههای کشور به راه افتاده و در مذمّت و نکوهش تاریخ ایران سخنرانی میکنند!
بدبختانه به جای اینکه در برابر تحریکات نیروهای نفوذی اسرائیل در امر دامن زدن به قومیّتگرایی در ایران، پادزهر آن یعنی پافشاری بر «هویت تاریخی و ملی» توسط حاکمیت پیگیری شود، اما در کمال شگفتی همه روزه شاهد بیخردیهای تازهتری از این قِسم در به محاق کشیدن هویت ملی ایرانی میباشیم.
روزی که دختر شهرهای ایران «خرمشهر» در دست بعثیها اسیر بود، از آنجا که همگان این فراق و جدایی و اشغال را به چشم خویش میدیدند، بنابراین به آن واکنش نشان داده و در سوم خرداد 61، خرمشهر را به آغوش میهن بازگرداندند.
در این راه، در کنار حضور و سلحشوری همۀ مردم ایران، بیش از همه این خود مردم خرمشهر و خوزستان بودند که میکوشیدند و ثانیهها را برای بازگشت خرمشهر به آغوش میهن میشمردند.
اما امروز قضیه به گونۀ دیگری است. بدینگونه که، چون دیگر جنگ سخت هشت ساله به پایان رسیده و اکنون در دوران «جنگ نرم» به سر میبریم، بنابراین نشانههای فتح دشمن به آسانی برای همگان قابل درک و مشاهده نبوده و تنها نخبگانی که در حال رصد مسائل اجتماعی و تحلیل آن هستند، این خطر مهیبِ پشت درب خانه را احساس میکنند.
امروزه با فتنهانگیزیهای نرم و پرحوصلۀ اسرائیل در شمالغرب کشورمان که با مبدائیت باکو انجام میگیرد، متاسفانه آذربایجان (ماد خُرد) به لحاظ ذهنی و عاطفی رفتهرفته آمادۀ غیرایرانی دانستن خود میشود!
جالب است که بسیاری از میهنگرایان، عمومی کردن این سخن را خوش نداشته و برین باورند که باید تا حصول به درمان قطعی، این قضیه را پنهان نمود و بدینگونه از آسیب رسیدن به ذهنیت جامعه جلوگیری کرد. اما باید آگاه بود که برای مثال، همین جمهوری اسلامی سالها وجود بیماری «ایدز» در جامعه را کتمان و پنهان مینمود، و توجیهش هم این بود که چون جامعۀ اسلامی اخلاقمحور است، بنابراین چنین بیماریهایی در آن شیوع نمییابد!
البته روشن است که نابخردی از سر و روی این فرضیۀ غلط میریزد. زیرا این بیماری از راههای انتقال خون، تزریق مشترک، از طریق جُفت (مادر به جنین) و همچنین مقاربتهای جنسی پرخطر منتقل میشود. بنابراین، مسائل جنسی تنها یکی از راههای انتقال است، نه همۀ آن(!)؛ که دیدیم جمهوری اسلامی میخواست با کتمانش، جامعۀ اسلامی را اخلاقی نشان دهد.
وانگهی، این پنهانکاری چه ثمراتی داشت؟ ثمرهاش همانا گسترش فراگیر این بیماریِ خانمانبرانداز در جامعه و میان جوانان بود و بس.
اکنون نیز به نظر میرسد، پنهانکاری بیش از حد دربارۀ خطری که شمالغرب کشور را تهدید میکند، اثری مشابه داشته باشد. بدین رو، بهتر است به پاسخگویی و چارهجویی دربارهاش پرداخت و این طراحی اسرائیلی را نقش بر آب نمود.
در همین باره، آرش نراقی (از پانترکیستهای تجزیهطلب) در مصاحبهای عنوان داشته است، «ما (ترکها!) به دنبال طلاق سیاسی - از ایران - هستیم!».
حال جدا از پاسخ مستدل جناب حجت کلاشی به وی (پیوند زیر)، پرسش اینجاست که، ما ایرانیان کِی و چه زمانی با هم عقد کردیم که حالا بخواهیم خطبۀ طلاق میان خود جاری نماییم؟
مگر، چند خواهر و برادر تنی نیز میتوانند از یکدیگر طلاق بگیرند؟ مگر اصلا ایشان میتوانند همخونی با یکدیگر را کتمان نمایند؟ روشن است که، نطفۀ ایشان از یک پشت و در یک زهدان بسته شده است و غیرقابل تفکیک میباشد. ایشان، چنانچه خون (زبان) خود را هم عوض کنند، باز هم قصه همان است و در همخونی و همتباری ایشان خللی وارد نخواهد گشت. زیرا به جز تبار مشترک، این طلاقخواهان(!) بفرمایند با تاریخ و فرهنگ و سنن و سرزمین و سرنوشت مشترک چه میخواهند بکنند؟
اما با همۀ این اوصاف، باید اعتراف نمود، امروزه با کمال تاسف شمالغرب کشورمان رفتهرفته دچار طلاق عاطفی با دیگر نقاط آن گردیده است. برای نمونه، زمانی که دو فرد از هم طلاق میگیرند، موضوع واضح است. اما زمانی که دو فرد زیر یک سقف زندگی میکنند و از سویی دچار گسست عاطفی میگردند، این رخداد نمود بیرونی چندانی ندارد. با این همه، این دو فرد حتی نسبت به زمانی که طلاق رسمی صورت گرفته باشد، دورتر و بیگانهتر از هم خواهند بود.
امروزه متاسفانه بخشهایی از مناطق شمالغرب کشورمان دچار این حالت نامطلوب گشته، و دشمنان خارجی و مزدوران داخلی نیز در پی عمیقتر کردن این شکافِ مصنوعی (زبانی) میباشند.
به هر روی، گمان میرود امروزه کسانی که در پی حفظ آذربایجان هستند، شاید کمی دیر جنبیده باشند. زیرا اینک دیگر میبایست در اندیشۀ تلاش برای بازگرداندن آذربایجان به دامان ایران بود، تا اینکه حفاظت از آن!
شما زمانی که این روزها به برخی شهرهای استانهای آذربایجان (به ویژه، شرقی) رفته و مثلا در یک مغازه از فروشنده میخواهید فلان کالا را به شما بدهد، چنانچه پاسخ شنیدید، «فارسی عرعر نکن!»، تعجب نکنید. زیرا این رفتارِ زننده، کمکم دارد در آن شهرها عادی میشود.
در همین پایتخت، برخی مشاغل بیشتر در دست آذربایجانیهاست.(مثلا مشاغل مربوط به توزیع مواد خوراکی) یکی از دوستان میانهای میگفت، از یک تبریزی در همین بازارها پرسیدم، همکارت در فلان بازار هم ترکی میفهمد؟ و او به ترکی پاسخ داد (نقل به مضمون)، «بله، ترکی میفهمد. او فارسی زِر زِر نمیکند!».
اغلب اینها، نه پانترک به معنای واقعی هستند و نه مزدور بیگانه. بلکه اینها کسانیاند که پانترکان و مزدوران بیگانه کام یافتهاند تا ایشان را در این سالهایی که ما در خواب خوش بودهایم، به لحاظ ذهنی و عاطفی از کشورشان ایران جدا نمایند.
همزمان و بدتر از نابسامانیهایی که شرحش آمد، اینک همچنان شاهد رفتار نامتوازن برخی نیروهای ملیگرا در بازتعریف واقعی از تاریخ کشورمان ایران هستیم. بدینگونه که، طیفی از این نیروها هنوز هم ایرانیان را بازماندگان کسانی به نام آریا میدانند که گویی سه هزاره پیش، از شمال وارد ایران شدهاند! همچنین در دنباله نیز، چنین فرض میشود که تا پیش از هخامنشیان، فقط خرگوشها و بز و ببعی در خاک ایران میزیستهاند!
جدا از غیرعلمی و استعماری بودنِ این مبحث کهنه، ضعیف و اثبات نشده، بدبختانه امروزه این مفروضات به طرز زجرآوری، چالشزا نیز هستند.
برای جلوگیری از تطویل سخن، مطلب زیر را ببینید:
امروزه برخیها نیز، دچار گونهای در هم پیچیدگی افکار گشته و ناخودآگاه خود را در زمان هخامنشیان میانگارند!
این به اصطلاح ملیگرایان، همنوا با پستمدرنها(!)، چنین عنوان میکنند که نباید از تدریس محلی زبانهای غیرایرانی در ایران، ترسید. زیرا که، کوروش هم وقتی کشورهای دیگر را میگرفت(!)؛ ما ایرانیان، فرهنگهای دیگر(!) را پذیرفتیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد! پس حالا هم که بخشی از مردم ساکن در درون خاک ایران کنونی، ترک و عرب هستند(!)، پس ما (فارسها!) هم مثل زمان هخامنشیان، فرهنگهای این اقوام - احتمالا غیرایرانیانِ(!) استانهای شمالغرب و جنوبغرب کشور! - را میپذیریم و هیچ اتفاقی هم نمیافتد!(در ردّ اینگونه فرضیات سخیف، در آینده بیشتر سخن خواهیم گفت)
بنده در همین جا، به حسین محمدزاده صدیق، اصغر زارع کهنمویی، عباس سلیمی نمین، و همچنین براهنی، چهرگانی، هیئت، سیمین صبری، ناصر فکوهی، فرزان سجودی، محمدصالح نیکبخت، برندا شِیفر، ژیل ریو، سناتورهای آمریکایی و دیگر فعالین حوزۀ تجزیه نرم ایران، مرخصی نامحدود میدهم. چون با در صحنه بودن این قِسم دوستانِ به اصطلاح ملیگرا، دیگر حضور و فعالیت ایشان در این موضوع علیالسویه بوده و از حیّز انتفاع خارج میباشد!
گاه میاندیشم، هنگامی که خرَد ملتی تا به این اندازه فرومیکاهد، خیلی هم نباید از وضعیتی که دچارش گشتهایم، شگفتزده شد.
به هر روی؛
و اما، حالا خداوکیلی به طور واقعی، آیا امروزه خوانندگانی چون حمید عسگری، احسان خواجهامیری، محسن یگانه، شهرام شکوهی، محسن چاوشی، محمد علیزاده و... در میان جوانان سرتاسر ایران هواخواه بیشتر دارند، یا فرد ناشناسی چون رحیم شهریاری؟
پس چرا او این روزها به قول معروف، گل کرده و از گندم در رفته است؟
پاسخش تلخ است، آن هم اینکه با کمال سرشکستگی و خجلت باید گفت، امروزه طرحهای صهیونیستی در برجسته نمودن مسالۀ «قومیّت» در کشورمان، به بار نشسته و متولیان خارجی و مزدوران داخلیاش را شاد و مسرور نموده است.
همانگونه که گفتیم، مردم ایران در نظرسنجیهایی مانند برنامۀ هفت ترانه و یا هر برنامۀ مشابهی، اصولا به گزینهای رای میدهند که دلشان را خوش بیاید. یعنی اینکه، برایشان فرقی نمیکند فلان ترانه و یا فرد از کدام منطقۀ جغرافیایی ایران است، بلکه برایشان مهم این است که گزینۀ منتخبشان، البته گزینۀ شایستهتری باشد.
اما با افسوس فراوان باید بگوییم، آنقدر دربارۀ شمالغرب کشورمان اهمال و سستی نمودیم، تا اینکه اسرائیل کار خودش را کرد! یعنی، متاسفانه مردم این بخشها از ایران، این روزها زیر موشکباران نرم ماهوارههای آن سوی آب، به چنین تلقی و برداشتی رسیدهاند که متفاوت از بقیۀ ایرانیان هستند(!)، و نیز گویی وظیفه دارند که این تفاوت دروغین را همواره حفظ نموده و تعمیق بخشند!
بنابراین در چنین نظرسنجیهایی، دیگر موضوع شایستگی به کناری رفته، و شایسته بودن معنای متفاوتی مییابد. بدین معنا که، از دید یک فرد متعصب در شمالغرب ایران، شایسته بودن برابر است با به اصطلاح ترک بودن و ترکی حرف زدن!
پس چنین میشود که مثلا یک زاهدانی - در برنامۀ هفتترانه - به حمید عسگری رای میدهد، یک اصفهانی به ترانهای گیلکی، یک مشهدی به ترانۀ سنتی، یک سنندجی به محسن یگانه، یک همدانی به آهنگی روحوضی و یک اهوازی یا بیرجندی نیز به ترانهای از جهان (بندری) و حتی بسیاری با دلی پاک به ترانهای ترکی که به نظرشان زیبا آمده باشد، رای خواهند داد.
اما یک ترکزبان - حال هر کجا که میخواهد باشد - انگار وظیفهای الهی بر دوش دارد که حتما فقط و فقط به ترانۀ ترکی از میان همۀ گزینههای موجود رای بدهد، ولو آنکه آهنگ و یا ترانهای دیگر از میان آن همه آهنگ، به نظرش زیباتر آمده باشد!
بدین رو، با تجمیع رای این گروه در ترانۀ ترکی موجود و نیز سرشکن شدن رای سایر ایرانیان میان همۀ گزینههای دیگر، بخت برنده شدن ترانۀ ترکی در هر شب برنامۀ هفت ترانه تا حد نزدیک به صددرصد افزایش مییابد.
با این اوصاف، چنانچه گردانندگان این برنامه لذت و فرحی از وضع کنونی برایشان حادث نگشته باشد، میتوانند در هر شب از برنامه، 4 ترانه از ترانههای مختلف ایرانی و 4 ترانه هم از میان ترانههای ترکی بگذارند. شاید که افاقه نموده و با شکستن رای ترکزبانان متعصب میان 4 گزینۀ ترکی، ترانههای دیگر هم بختی برای عرض اندام در کشورشان داشته باشند!
وگرنه، این برنامۀ تکراری با برندگان تکراریترش، همان بهتر که هر چه زودتر جمع شده و دستکم بدینوسیله این شکاف عمیق اجتماعی، فرصتِ جلوهگری و خودنمایی بیشتر نیابد، تا اینکه فکری به حالش شود.
جالب است این را هم بدانید، وقتی این رحیم آقای شهریاری را در برنامۀ حمید شبخیز (ماهواره - آمریکا) دیدیم، که هزار جور بد و بیراه بار جمهوری اسلامی و ایران میکرد، مطمئن شدیم که یا دیگر به ایران بازنمیگردد و یا اینکه اگر هم بیاید، بازداشت میشود.
اما وقتی دیدیم، تازه وی پای ثابت برنامههای صداوسیما هم شده است، یادمان آمد که بازجوهای محترم امنیتی چه گفته بودند:
پانترکها باید آزاد باشند تا شما ایراندوستان را مهار نموده و...
از این نمونهها فراوان است.
مثال دیگر، غزلی از «دیوان حافظ» است که شُهرۀ شهر بوده و بیت زیر در آن جای دارد:
خوبان پارسیگو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت، رندان پارسا را
به تازگی، «شبکه خبر (سیما)» میانبرنامهای را تدارک دیده که با شعر بالا آغاز میشود. اما نکته اینجاست که، در این بیت به جای ترکیب معمول «خوبان پارسیگو»، از ترکیب نامانوس و نامتعارف «ترکان پارسیگو» استفاده شده و در عنوان برنامه جای گرفته است!
در این برنامه، کارشناسانی ادبی دعوت میشوند که فارسی را با لهجۀ غلیظ تبریزی سخن میگویند. البته این غیرطبیعی نیست، اما اینکه ایشان کسانی چون شمس تبریزی، مولوی، نظامی، قطران و... را که حتی یک بیت شعر ترکی ندارند، به عنوان شاعران ترک آذربایجان معرفی مینمایند، کاملا غیرطبیعی و عمدی است.
باید دانست، حتی شاعرانی چون «شهریار» نیز عمدۀ اشعارشان به فارسی بوده، و نمیتوان به علت داشتن چند شعر به زبان «ترکی آذربایجانی»، ایشان را «شاعر ترک!» نامید. چرا که، اینها همگی شاعرانِ ایرانزمیناند.
در این برنامۀ کاملا هدفمند و ضدایرانی، شاعری بغدادی به نام «فضولی» که او نیز بیشتر اشعارش به فارسی است و البته دیوانی هم به ترکی دیاربکری دارد، به نام شاعر ترک آذربایجان معرفی میگردد!
به هر روی، ترکیب «خوبان پارسیگو» در ده نسخۀ معتبر از نسخ دیوان حافظ آمده، و تنها در یک نسخه «ترکان پارسیگو» درج شده است.
البته در اینجا، «ترکانه سخن گفتن» کنایه از سست و مُهمل سخن گفتن است، و ظرافت بیان حافظ نیز میتواند آن ترکزبانی باشد که بوالعجب سخنش نادلچسب نیست.
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/1048/33/text
همانگونه که آمد، این نمونهها کم نیستند. مثال دیگر، مسابقات اخیر والیبال جهانی (لیگ جهانی، 2014) که ایران در آن درخشید. در یکی از بازیهای میان ایران و برزیل (قهرمان جهان) که با پیروزی ایران به پایان رسید، شهرام محمودی بازیکن ایرانی اهل میانه و ساکن کرج، امتیازآورترین بازیکن ایران بود.
اما گزارشگرِ خودشیرین برنامه، دقیقهای صد بار اعلام میکرد، «محمودی فقط به خاطر غیرت آذریاش است که خوب بازی میکند!»، و انگار نه انگار که او یک ورزشکار ایرانی است و دارد در تیم ملی والیبال ایران بازی میکند.
این گزارشگر قومیّتزده، حتی کور شده بود و نمیدید که «شهرام محمودی» مچبندی به رنگ پرچم سهرنگ ایران به دست کرده و گردنبندی که نقشۀ کشورمان است را به گردن آویخته است.
در دنبالۀ اینگونه کثافتبازیهای پانترکان نفوذی درون حاکمیت، آگاه شدیم که با سفر وزیر ارتباطات جمهوری باکو به ایران، شبکۀ استانی سبلان اردبیل و شبکۀ «آزتیوی! (az.tv)» جمهوری باکو، خواهرخوانده شدند.
http://tnews.ir/news/969126690994.html
شگفتا که چگونه شبکۀ سراسری یک جمهوری میتواند با شبکهای استانی در کشور مجاور، خواهرخوانده شود! آیا چنانچه صداوسیمای ایران نیز بخواهد با شبکۀ استانی تالش در جمهوری باکو خواهرخوانده شود، میسّر است؟ اصلا بپرسید که بیچاره تالشیها در آنجا شبکه دارند، که حال بخواهد با کسی خواهرخوانده شود؟ اصلا ایشان اجازه دارند که در آنجا به تاتی و تالشی و فارسی سخن بگویند؟
و دهها پرسش دیگر، که پاسخ همۀ آنها منفی است.
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1215
به هر روی، از آنجا که اردبیل وضعیت تقریبا متفاوتی با تبریز داشته و بیشتر مردمش هنوز هم خود را به طور کامل ایرانی دانسته و جاذبههای مذهبی، تاریخی، فرهنگی و سرزمینی فراوانی ایشان را به سرزمین مادریشان ایران متصل میکند؛ بنابراین طراحی اسرائیلیها و پیشنهاد ایشان به باکو برای تاثیر بیشتر بر مردم استان اردبیل، همانا ایجاد رابطۀ رسمی آزتیوی با شبکۀ استانی سبلان بوده است تا بتوانند با پخش برنامههای هدفدار، ذهن مردم اردبیل را نیز به سوی پانترکیسم و تجزیهطلبی منحرف نمایند.
اکنون و پیش از ورود به بحث اصلی، نگاهی میاندازیم به افاضات (یا بهتر بگوییم، افتضاحات) برخی مسئولین کشور در رابطه با فرهنگستانی که ایشان سرخوشانه و ناآگاهانه، آن را «آذری» مینامند؛ اما پژوهشگران این حوزه، چه طراحان اسرائیلی آن و چه کارشناسان آسیبشناسیِ این حوزه در داخل کشور، آگاهند و میدانند که چنین مکان و فضاهایی فقط و فقط بر روی زبان بیگانۀ «ترکی» و اشاعۀ افکار مسموم پانترکیستی کار خواهد کرد و بس.
در همین رابطه، استاندار آذربایجان شرقی (اسماعیل جبارزاده) دربارۀ کارکرد این فرهنگستان گفته است، «ما میتوانیم سالانه هزاران جلد کتاب به زبان شیرین ترکی منتشر کنیم!».(البته میدانیم که اساسا کار فرهنگستان چاپ کتاب نیست، و دربارۀ مخاطرات استفاده ابزاری از چنین نهادهایی، در دنباله بیشتر سخن خواهیم گفت)
استاندار آذربایجان شرقی خواستار تسریع در تاسیس فرهنگستان زبان ترکی آذری شد!
به گزارش نصرنیوز، اسماعیل جبارزاده در شورای اداری استان که با حضور معصومه ابتکار، معاون رئیسجمهور ترتیب یافته بود، با ذکر این درخواست گفت: زبان ترکی آذری زبانی سلیس و شیرین است و من بدون تعصب، چنین زبان شیرین و سلیسی را سراغ ندارم؛ اما متاسفانه زبان ترکی آذری هم مثل دریاچه ارومیه در حال از بین رفتن است.
وی با تاکید بر تحقق وعده دولت در تاسیس فرهنگستان زبان ترکی آذری گفت: ما کمر همت بستهایم تا این فرهنگستان زبان تاسیس شود و کارهای مطالعاتی و اجرایی آن را شروع کردهایم تا با تاسیس این فرهنگستان هزاران کتاب، مقاله و شعر ترکی آذری برای مردم ایران به این زبان شیرین منتشر شود.
معصومه ابتکار، معاون رئیسجمهور نیز با استقبال از سخنان جبارزاده، حضور وی در آذربایجان شرقی را یک فرصت بزرگ دانست و با حمایت از طرح تاسیس فرهنگستان زبان و ادبیات ترکی آذری گفت: من پیشنهاد میکنم همزمان با هفتۀ محیط زیست، جشنوارۀ شعر محیط زیست به زبان ترکی برگزار شود؛ ما نیز در سازمان از برگزاری چنین جشنوارههایی استقبال میکنیم.
و اما، جبارزاده اخیرا در واکنش به تحرکات وسیع پانترکها طی ماههای اخیر و برای اینکه برخی حرکات افراطی آنان، اصل حرکت برنامهریزی شده توسط وی و همکارانش را جهت نزدیکی هر چه بیشتر به جمهوری باکو، با خطر و چالش جدی مواجه نسازد، گفته است:
تجاوز به حدود و خط قرمزها را تحمل نمیکنیم و همانطور که قبلا نیز گفتهام «دین اسلام و قرآن، انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی، وجود امام راحل و مقام معظم رهبری و ارزشهای دفاع مقدس»، حدود و خط قرمزهای ما هستند.
http://www.tasnimnews.com/Home/Single/252378
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=332
به هر روی، این خط قرمزهایی که آقای جبارزاده بیان کردهاند، از نظر ما نیز همگی خوب هستند. اما آیا شما در میان خط قرمزهای طرح شده از سوی ایشان، نام و نشانی هم از «استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران» که در اصل نهم قانون اساسی بر آنها تاکید شده است، میبینید؟
اصل نهم قانون اساسی: در جمهوری اسلامی ایران، آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر تفکیکناپذیرند و حفظ آنها وظیفۀ دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشهای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را، هر چند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند.
در اینجا، این نکته را فراموش نمیکنیم که برای مثال «علی عبدالعلیزاده»(وزیر مسکن اصلاحات، و مشاور وزیر راه و شهرسازی در دولت یازدهم) در جمع شماری از جوانان خطۀ شمالغرب کشور گفته است، «از ما که گذشت، اما شما خودتان را برای رهبری آذربایجان (جنوبی!) آماده کنید».(ایضا، محسن مهرعلیزاده و...)
نک: پانترکیسم و صهیونیسم، علیرضا سلطانشاهی - انتشارات تمدن ایرانی
به روزگاری، این بزرگان از خطۀ دلاورخیز آذربایجان، مایۀ افتخار ایرانیان بودند.(تصویر بالا) اما متاسفانه امروزه مردم عزیز این بخشها از کشورمان به کناری رانده شدهاند، و دورانِ کار به دست مشتی پانترکِ مزدور بیگانه افتاده است که سردستهشان نیز معلومالحالانی چون علی عبدالعلیزاده، اسماعیل جبارزاده، حسین محمدزاده صدیق و امثال ایشان میباشند.
هزاران دریغ و افسوس!
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1198
به هر روی، زمانی که یک «مسئول کشوری» همۀ توش و توان و ذهنش درگیر مسائلی انحرافی چون «اقوام!» باشد، پیداست که دیگر زمانی برای رسیدگی به امور محولۀ معمول نخواهد داشت.
برای مثال، وقتی یک استاندار همواره در اندیشۀ خوشخدمتی و فراهم نمودن مقدمات برگزاری «همایش اقوام!»، «بازارچۀ اقوام!»، «هفتۀ اقوام!» و این دست مسائل پوچ، واهی و بیارزش باشد، روشن است که دیگر یادش از پیگیری مسائل عمرانی، محیط زیست، معیشت مردم، آبخیزداری و... در استان نخواهد آمد. اینگونه میشود که، بارها در استانهای گلستان و مازندران سیلهای خانمانبرانداز جاری شده، و مسئولین تازه جلوی دوربین خبرنگار یادشان میآید که این سیلها به خاطر اجرا نشدن طرحهای مناسب آبخیزداری و قطع بیرَویۀ جنگل اتفاق میافتد!
در همین باره، تا جایی که یادمان میآید همیشه مراکزی برای ارائه هنرها و صنایع دستی هموطنان روستایی در گوشه و کنار کشور، با عنوان «نمایشگاه صنایع دستی» برگزار میشد. اما اکنون به لطف طرحهای دولت بنفش یازدهم، این نمایشگاهها نام «همایش و بازارچههای اقوام!» به خود گرفته، و استانداران و فرمانداران و کلیۀ مسئولین ریز و درشت کشور نیز مکلف به پرداختنِ صِرف به اینگونه روانپریشیها گشتهاند.(در راستای طرح احداث فرهنگستان توسط یک استاندار!)
چندی پیش و پس از اعلام بیمۀ همگانیِ مردم با نام «بیمۀ سلامت»، حسن روحانی در همایشی تعداد 13 عدد دفترچه را به طور نمادین به سیزده تن از «اقوام!» اهداء نمود!
یعنی واقعا نمیشد این دفترچهها به طور نمادین به 13 معلم، جانباز، مادر شهید، راننده، کارمند، کارگر و... اهدا گردد؟
کار به اندازهای خراب است که، به تازگی نمایشگاههایی با عنوان «سفرۀ افطار اقوام!» در گوشه و کنار به راه افتاده است. تاکنون چیزهایی چون سفرۀ افطار مسلمانان، سفرۀ افطار مردم مسلمان ایران و جز آن شنیده بودیم، اما این یکی (سفرۀ افطار اقوام!)، دیگر به لطف دولت قومیّتگرای بنفش، نوبر است!
آیا به راستی نمیشد که سفرههایی با نام «سفرۀ افطار روستاها و شهرهای ایران» گشوده شده و به نمایش عموم گذاشته شود؟
این دولت ماسونی، به جز آنکه کاملا ضدملی رفتار میکند، اکنون دیگر در دین و آیین و سنتهای مذهبی مردم نیز دست برده و درادامۀ موزاییکی نمایاندن جمعیتهای ایرانی، کمکم دارد سنن مذهبی مردم ایران را نیز خطخطی و طایفهای نشان میدهد.
چه کسی پرچم ایران را به آتش کشید!
مرکزیت باند معروف به گاپ در سوئد واقع شده و از سوی "عبدالامیر هاشمی" اداره میشود.(سمت چپ صفحه)
"جاویدان البارز" که در سال 1385 اقدام به سوزاندن پرچم ایران در بادکوبه نمود، در واقع مسئول شاخۀ این باند پانترک در جمهوری باکو است.
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=511
چهرگانی در مصاحبه با صدای آمریکا: با لابیهای یهودی دیدار داشتم
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=579
آموزش زبان مادری با چاشنی وهابیّت و تبلیغ عایشه!
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1218&alert=needconfirm
وحدت رَویۀ داعش و گروهک پانترک
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1237
بگذریم؛
اکنون یک پرسش: کار فرهنگستان ملی و مادر کشور، یعنی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی، چیست؟ شاید بتوان گفت، اصلیترین وظیفۀ آن، پالایش واژگان غیرفارسی - و به طور کلی غیرایرانی -، از بافت زبان ملی کشور و و جایگزینی آن با واژگان اصیلِ فارسی و ایرانی است.
بنابراین با چنین توضیح و کارکردی، وظیفه و رویکرد فرهنگستانی موسوم به ترکی در ایران، چه خواهد بود؟
البته پیشتر نیز گفتیم که، انتخاب نام بیربط و انحرافی «آذری» برای فرهنگستانی که قرار است بر روی زبان ترکی کار کند، بیشتر گونهای فرافکنی و فرار به جلو، آن هم برای منحرف ساختن ذهن جامعه و حاکمیّت، نسبت به اهدافی خواهد بود که از پیش بر روی طراحی آن در دانشگاههای حیفا و باکو کار شده است.
به هر روی، پیداست که وظیفه و کارکرد چنین فرهنگستانی، حذف تمامی واژگان غیرترکی (شامل آذری، تاتی، کردی، گیلکی، پهلوی، بازماندههای مادی، فارسی و عربی) از بدنۀ زبان کنونی ترکی آذربایجانی خواهد بود، و در دنباله با جایگزین کردن واژگان ترکیِ برساخته در باکو و استانبول (از ریشۀ تونگوزی/ مغولی) به جای این واژگان کهن و بومی ایرانی، در واقع این فرهنگستان غیرقانونی و زورکیِ «آذری!»، به ضد خودش بدل خواهد شد.
همانگونه که گفتیم، زبان کنونی با نام «ترکی آذربایجانی» امروزه هنوز هم حاوی 30 تا 40 درصد واژگان از گویش «آذری کهن» است. بنابراین برای مثال، به مقدار زیاد با ترکی قرقیزی و مغولی (و حتی تا حدود تقریبا زیادی با زبان کنونی باکو و استانبول) تفاوت دارد.
زبان ترکی، ریشه در شاخۀ زبانهای موسوم به آلتایی داشته و زبانی کاملا متفاوت با شاخۀ زبانهای هندواروپایی است. اما گویش «آذری» از خانوادۀ زبانهای ایرانی و وابسته به شاخۀ موسوم به هندواروپایی میباشد.
به همین دلیل هم هست که یک تبریزی و یک ترکمن نمیتوانند به طور کامل متوجه سخنان یکدیگر شوند. زیرا یک ترکمن، به جای آن 40-30 درصد واژگان آذری که در ترکی آذربایجانی وجود دارد، معادلهای ترکمنی (ترکی) آن را به کار میبرد.
وانگهی، این دقیقا همان کاری است که سینهچاکانِ تاسیس «فرهنگستان زبان ترکی!» به دنبال آن هستند، یعنی ریشهکن کردن واژگان ایرانی (آذری) از زبان مردم تبریز و حومه!
نقشۀ بالا، منطقۀ نفوذ «گویش کهن آذری» را نشان میدهد. اگرچه با تاتزدایی استالین و جمهوری بادکوبه و نیز اجرای شیوههای ضدانسانی آتاتورک، امروزه تنها شیوۀ تکلم «ترکی آذربایجانی»(رایج در درون مرزهای کشورمان) است که هنوز هم انبوه بازماندۀ واژگان آذری را در درون ساختار خود حفظ نموده است؛ و همانگونه که آمد، این دقیقا همان هدف موردنظر طرحهای استعماری فعلی است، تا با اجرای شاهکارهایی(!) چون ایجاد «فرهنگستان زبان ترکی»، روند آذریزدایی از شیوۀ تکلم ترکی آذربایجانی کنونی در مناطق شمالغرب کشور پیگیری گردد.
اگرچه متاسفانه این «ترکیسازی!»، چند سالی است با اجرای بدون نظارتِ طرح مطبوعات و رسانههای محلی، و جایگزین کردن واژگان ترکی (مغولی) به جای واژگان آذری، تاتی، پهلوی، عربی و فارسی در ترکی آذربایجانی کنونی، در مناطق شمالغرب کشور اجرا شده و ادامه یافته است.
شاید هدف غایی از پیگیری اینگونه اعمال شیطانی را بتوان در نقشۀ زیر به چشم دید، که به طور گسترده از سوی پانترکیستها در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی، انتشار یافته است.
امروزه چیزی که بیشترِ مردم را به اشتباه انداخته و بدین رو نمیتوانند شباهت و تفاوتهای میان ترکی، آذری و ترکی آذربایجانی را دریابند، پایین بودن سطح آگاهیهای اجتماعی در کلیّت جامعۀ کنونی ماست. زیرا بدینگونه، دیگر سادهترین مفاهیم و مبانی در فهم هویت اجتماعی نیز مغلوط و به هم تنیده گشته و درک صحیح از واقعیات، روز به روز سختتر میگردد.
هنگامی که از یک فرد ساکن در مناطق شمالغرب کشور - و یا هر جای دیگر کشور - میپرسی، «آیا میدانی آذری چیست؟»؛ بیدرنگ میگوید، «آری، همین زبان کنونی آذربایجانیها!».
البته چنین فردی نمیتواند تمایزی میان آنچه از وی پرسیده شده (آذری) و مفاهیمی چون ترکی و یا ترکی آذربایجانی قائل شود. اما جالب است که همین افراد، در اکثر مواقع، هویت ایرانیان شمالغرب کشور را «ترک» معرفی مینمایند!
یعنی اینکه ایشان میگویند، ما «ترک» هستیم و زبانمان نیز «آذری» است!(به طور خلاصه، متاسفانه سراسر غلط)
همانگونه که گفتیم، امروزه مردم ترکزبان شده در مناطق شمالغرب کشورمان، گمان میکنند که زبانشان آذری است و زبانهای استانبولی و باکویی هم زبانهایی دیگر هستند!
اما جالب است که در همین حال میگویند، ما استانبولی را «به طور کامل» متوجه نمیشویم!(یعنی کمی متوجه میشویم)
اکنون اینها را بگذارید کنار هم؛ به این نتیجه خواهیم رسید که، زبان به کار رفته در شمالغرب کشورمان، شمایلی از «آذری کهن» است که به تازگی (از منظر تاریخی) واژگان و برخی قواعد «ترکی اورآلتایی» به بدنۀ آن راه یافته است. همچنین آنچه که امروزه «ترکی باکویی» نامیده میشود نیز در همین چارچوب میگنجد، با این تفاوت که باید تاتزداییهای استالین و نیز ترکیسازی علیفها را در محاسبات مربوط به آن دخیل نمود، و نسبتِ متفاوت دیده شدنِ کنونی آن با «ترکی آذربایجانی (تبریزی)» را به دست آورد.
در این میان، وضعیت «ترکی استانبولی» کمی با دو مورد فوق ناهمخوان است. زیرا بنیان زبان و خط عثمانی «فارسی» بوده و سپس نفوذ عربی، دوران ترکگراییِ ترکان جوان و پس از دوران آتاتورک نیز، لاتین شدن خط و همزمان سرازیر شدن واژگان اروپایی به آن (همراه با روند ترکیسازیِ مشابه باکو)، ملغمهای به نام «استانبولی» را پدید آورده است.
و اما، اکنون میرسیم به «ترکمنی»، «قرقیزی - قزاقی» و «تاتاری - مغولی» که کاربرد آن به ترتیب از مرزهای شمالشرقی ایران به سوی ترکستان شرقی (شمال چین) امتداد مییابد.
در زبان ترکمنی، تقریبا هیچ خبری از واژگان آذری کهن نیست، و طبیعی هم هست که نباشد. این هموطنان به زمانهای نسبتا دوری در کرانههای فلات جایگیر شده و زبان بومیشان را نیز با خود آوردند.
به هر روی، امروزه یک تبریزی و یک ترکمن گنبدی تنها با تکیه بر آن مقدار واژگان ترکی که به بدنۀ آذری کهن راه یافته است (کمتر از یکسوم)، قادر به تکلم با یکدیگر هستند. بدین روست که زبان یک ترکمن، برای یک آذربایجانی غریب جلوه میکند، با اینکه هر دو در حال کاربرد مقدار هر چند متفاوتی از واژگان ترکی در زبان محاورهای خویش هستند.
البته ترکمنها، پس از این قرابت طولانی و زندگی درازهنگام در کرانههای فلات ایران، هم زبان (کمابیش) و هم پشتوانۀ ژنتیکیشان (تقریبا به طور کامل) با یک قرقیز متفاوت است.
بدین رو، قرقیزها و تاتارها و مغولها، از دیدگاه زبانی و تباری و نیز فرهنگی، بیش از هر چیز شبیه خودشان هستند تا ایرانیان و ایرانیتباران. با این وجود که، آن مقدار واژگانی که اینک در زبان ترکی آذربایجانی جاریست، از نظر ریشه و ساختار، همان واژگانی است که امروزه یک مغول در اولان باتور (پایتخت مغولستان) به کار میبرد.
از این روست که میگوییم، رویکرد حاکمیت ایران میبایست توقف روند خزندۀ ترکیسازی کنونی (نسخهپیچی شده در حیفا و باکو) در شمالغرب کشور، و همزمان آغاز حرکت تدریجی از ترکی آذربایجانی به سمت آذری کهن (با محوریت زبان ملی کشور) باشد.
حال به هر درصدی هم که امکانپذیر بود، خوبست. زیرا چنانچه بتوان درصد واژگان ترکی را در ترکی آذربایجانی به نصف مقدار کنونی - یعنی از 40 به حدود 20 درصد - نیز کاهش داد، همراستا تلقی و انگارۀ مغلوطِ «ترک بودن!» نیز نزد هممیهنان استانهای شمالغرب کشور، به میزانی مضاعف و با نسبتی تصاعدگونه از مقدار فوق، فروکش خواهد نمود.
«آذری» از گویشهای شاخۀ زبانیِ شمالغرب ایران و همریشه با کردی، لکی و حتی ایلامی است.
بدین رو، چنانچه بتوان همین ترکیب فعلی ترکی آذربایجانی را به شکل کنونی، یعنی 30 تا 40 درصد واژگان آذری کهن در بدنهاش، نگاهداشت و همزمان جلوی روند صهیونیستی «ترکیسازی» را که اکنون نرم و خزنده در کشورمان روان است، گرفت؛ بیگمان کاری بزرگ و ارزشمند خواهد بود.
زیرا ایران باید در منطقه «محور» باشد، نه اینکه منفعلانه در برابر هر تحرکی، تنها با آن همراه گردد. برای مثال، همانند دورۀ پهلوی دوم که انگلیس و آمریکا با حربۀ «خطر کمونیسم»، ایران را وامیداشتند تا مثلا بحرین را واگذار نماید و...؛ متاسفانه در بیش از سه دهه حاکمیت کنونی نیز این رفتار به گونهای دیگر تکرار گشته و اسرائیلیها با نفوذ خود در باکو در طی بیش از بیست سال اخیر، همانگونه که گفتیم، کاری کردهاند تا جمهوری اسلامی به هر ساز نواخته شده از سوی باکو رقصیده و همواره منفعلانه در برابر خواستههای تمامناشدنی علیفها سر خم نماید!
متاسفانه جمهوری جعلی و خودخواندۀ باکو همواره مانند یک طلبکار با حکومت و دولتهای ایران رفتار کرده، و همیشه نیز از سوی ایران با گردنی کج و حالتی ذلیلانه پاسخ میشنود! ایشان حتی همواره مراتب رسمی نگرانی خود را از وضعیت آذریهای ساکن ایران(!) و اوضاع دریاچۀ ارومیه به اطلاع مقامات رسمی جمهوری اسلامی میرسانند!
از زمان حیدر علیف تا امروز، حتی یک دیدار میان مقامات باکو ایران نبوده که در آن، ادعاها و خواستههای بیشرمانۀ باکوییها مطرح نگردد. اما دریغ از حتی یکبار سفارش خشک و خالی جمهوری اسلامی به سران باکو جهت کاهش ستم بر شیعیان در آن سوی مرز ایران در خاک کنونی این جمهوری جعلیِ اشغالی! حال از موضوع ادعای ارضی این زالوصفتان بر 9 استان کشورمان میگذریم!
باز هم بگذریم؛
و اما، همانگونه که آمد، باید نسبت به حرکت تدریجی به سوی پالایش و برونکرد واژگان ترکی از زبان «ترکی آذربایجانی» کنونی اقدام نمود. یعنی به جای حرکت اسرائیلیِ «ترکیسازی» در مورد زبان کنونی مردم شمالغرب کشور، بایستی نسبت به آذریسازی واقعی آن همت گمارد. البته نیازی هم نیست که این پالایش، تا مرز صددرصد انجام گیرد، بلکه نسبت حدود 70 به 30 میان واژگان ایرانی شامل آذری، تاتی، پهلوی، حتی عربی از یک سو و واژگان ترکی دخیل در زبان مردمان شمالغرب کشور، نسبتی معقول برای آغاز ترکیزدایی در سرزمین ماد کهن خواهد بود.
به هر روی، امروزه اصطلاح «ترکی آذربایجانی» یک اصلاح زبانی است. اما اصطلاح مجعول و ساختگی «ترک آذری!» که اصطلاحی تباری میباشد، اصطلاحی کاملا مغرضانه است که استعمارگران آن را به طوری مرموز و آگاهانه در حیطۀ جمعیتشناسی مردمان ایرانی جا زدند.
دربارۀ اینکه، اگر آذربایجانیها «ترک» هستند، پس آیا مادها دود شدند و به هوا رفتند یا آب شدند و به زمین فرو رفتند(؟)، و نیز اگر مادها هم مطابق ادعای پانترکان «ترک» شمرده میشوند(!)، پس برای مثال، مردمان ترکستان شرقی (اورومچی) چه هستند(؟)، در نوشتاری با نام «در مفهوم ایرانی بودن» سخن خواهیم گفت.
البته مورد دیگر، پدید آوردن ذهنیّت وجود افرادی با برچسب «عرب ایرانی!» است.
بارها دربارۀ جعلی بودن این هویت بحث کرده و استدلال آوردهایم. همچنین دربارۀ اینکه، چرا تاکنون کسی جرات نکرده و حتی به ذهنش هم نرسیده که بگوید یک وجب آنسوتر، داخل خاک عراق کنونی، هم شاید ایرانی شامل لر، بختیاری، خوزی و... وجود داشته باشد!
به راستی، آیا اگر بنده هم زبان عربیام خوب باشد و دشداشه تن کنم، میتوانم ادعا کنم که عرب ایرانی هستم؟
پس میبینیم، «نه هر آنکه سر بتراشد، قلندری داند».
برای عرب بودن، نیاز است که ژنتیک سامی داشته باشی (طبق آزمایشهای نوین ژنتیکی، هیچیک از خوزستانیها - و حتی اکثر عراقیها - ندارند)، باید تاریخ مشترک سرزمینی با دیگر اعراب سامی داشته باشی (هیچکدام از مردم خوزستان و میانرودان، چنین اشتراکی با حجازیان ندارند)، باید قرابت دیرینهای با زبان عربی داشته باشی (فراگیر شدن زبان عربی در میانرودان، از الطاف خفیۀ انگلیس در همین دوران معاصر است!) و...
بدین رو، جامۀ عربی پوشیدن و داخل قوری و استکان «حجازی» چای خوردن، به تنهایی نمیتواند هویت و تبار مردمانی را «عرب» سازد.
کتاب سفرنامۀ خوزستان، نوشتۀ پهلوی اول:
«...گاهی دهات و چادرهای ایرانی دیده میشد که ساکنان آنها ملبّس به لباس عرب و متکلم به زبان عرب بودند، و دولت به آنها اعتنایی نکرده و در چنگال خزعل رها کرده تا به تدریج نه تنها دارایی و حیثیت خود را از دست بدهند، بلکه به اصطلاح نسبت به ایران به کلی بیگانه شوند. زبانِ خود، ملیّت خود، شرافت خود را فراموش کنند و هیچ متذکر نشوند که آنها یادگار اشخاصی هستند که یک روزی نخستین دولت متمدن دنیا را در این خاک تشکیل میدادند. پادشاهان ایران ... از تقویت آنها خودداری کردند و اعراب از خارج مرز قدم به قدم پیش آمده، آداب و رسوم و زبان خود را پیشرفت دادند، و این ایرانیان را ظاهراً عرب کردند. لیکن قلب آنها ایرانی مانده بود، زیرا که دیدیم به محض پیدا شدن پرچم سپاه ایران، از خزعل بریده و به دولت ملحق شدند. عربها تازه به خوزستان آمدهاند و به تدریج نژاد اصلی خوزی را به سوی شهرها راندهاند. در عهد صفویه، احوالات سیدمشعشع و عصیان ۷۰ سالۀ او و اخلافش معروف است. شاهاسماعیل مثل قاجار در خواب نبود. بدون فوت وقت لشگر آورد و آلمشعشع را خاضع و مقهور کرد، و تا اقصای خوزستان لشگر راند. ولی بعد از انقیاد، باز حکومت را در خاندان او باقی گذارد. حدودی که به سیدفلاح حاکم خوزستان واگذار کرد، عربستان خواندند تا با ایالت خوزستان مشتبه نشود. قاجاریه این غلط را، از نادانی و سستی توسعه داده و بر تمام ایالت اطلاق کردند. من در مرکز، امر کردم این استقبال زشت را موقوف ساخته و این ایالت را به نام حقیقی و شریف خود یعنی خوزستان بخوانند. و به تمام ادارات دستور دادم که ابداً این ولایت را عربستان ننویسند».
به هر روی، اینکه همگی اینها آدمیزاد هستند، درست. اما به راستی آیا میتوان همینطور دلبخواهی هویتها را جابجا نمود و هر چه در این زمینه، به دهان خوش آمد، گفت؟
و البته، خندهدارترین هویتِ برساختۀ کنونی در ایران امروز نیز، همان هویت و قومیّت مضحک با نام «فارس!» است.
باید دانست و هوشیار بود که، پذیرش و نام بردن سهلانگارانه از یک هویّتِ برساخته (مجعول)، به گونهای رسمیّت بخشیدن به آن پدیدۀ نامشروع خواهد بود.
یکی از بخشهای مرحلۀ نخست طرح اسرائیلی «ایوب» نیز دقیقا همین است. یعنی برساخت هویتهای متعدد جعلی در کشورِ هدف (ایران)، و سپس تعریف آنها در برابر هویت ملی ایرانی و البته مفهومِ اصیل و قدیم «ایرانی بودن».
همانگونه که گفتیم، برای مثال چنانچه آذربایجانیها «ترک» هستند، پس آن مردمانی که در ترکستان شرقی (شمال چین) زندگی میکنند، که هستند؟ اگر اینگونه باشد، پس آیا یک فیلیپینی هم میتواند «آلمانی» باشد، یا اینکه یک فرانسوی نیز «ژاپنی» محسوب گردد؟(از دید هویتی و تباری، نه سیاسی)
در همین باره، پانترکها همواره از زیر بار این پرسش که، «اگر شما ترک هستید، پس چرا نام زادگاهتان ایرانی (آذربایگان) است؟»، شانه خالی کرده و مانند مثال زیر، به سیاهنمایی و وارونه جلوه دادن واقعیت میپردازند:
آذمان: (آذ + مان) بؤیوک اینسان (آذربایجان ائلینین بؤیوک کیشیلری)، آذ = یئکه، مان = انسان، (اوغلان آدی)
کلمۀ آذربایجان در اصل متشکل از "آذ+ ار+ بای+ گان یا قان معرب شده یعنی جان" میباشد. "آز یا آس" نام قومی از ترکان قدیم بوده و در نوشته های قدیم "اورخون یئنی سئی" نام برده شده است.
اما بسیار واضح است که مطالب فوق، رویایی غیرصادقه بوده و واقعیت همانا ایرانی بودن واژۀ «آذربایگان» است:
واژۀ آذربایجان از واژۀ آتروپات نشأت گرفته است که نام ساتراپ (شهربان) ماد در زمان هخامنشیان بود. زبانشناسان بر این باورند که نام وی ریشه در «پارسی باستان» داشته و به معنی «آذربُد (نگهبان آتش)» است.(آتشکدههای فراوان در آذربایگان، مانند آذرگشنسپ و...)
در همین گیرودار بود که شاهد از غیب رسید.
خداوند، پدر و مادر الهام علیف و گردانندگان باشگاه اسپانیایی آتلتیکو مادرید را بیامرزد(!)، که بانی خیر شده و نام آذربایجان را بر روی پیراهن مادریدیها درج کردند.(آذربایجان، سرزمین آتش)
البته با تسامح نسبت به این واقعیت که، «آذربایجان» نام سرزمین جنوبی ارس است.(بخش شمالی آن، اران و آلبانیا نام دارد)
همچنین جالب است بدانید که مادر الهام علیف (همسر حیدر علیف) کُردتبار است، اما کاربرد و تکلم زبان کردی در جمهوری باکو (حال، «تدریس» آن باشد پیشکش!)، مانند هر زبان و گویش دیگری به جز ترکی، ممنوع بوده و مجازات دارد.
http://sia.az/en/news/politics/345550-president-ilham-aliyev-receives-atletico-madrid-squad
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1196
اما توجیه خندهدار یک تارنمای پانترکی را در همین باره در زیر ببینید:
به گفته مدیرعامل آتلتیکو، آذربایجان کشوری با منابع عظیم نفت و گاز است که دوسوم خاک این کشور را تشکیل میدهند.(بنابراین احتمالا شعار «سرزمین آتش» به همین منظور استفاده شده باشد)!...
http://tnews.ir/news/D71025048559.html
http://www.cloob.com/cdf/azad.az/1403378999-1395347400
البته اساسا نام این جمهوریِ خودخوانده، جعلی بوده و نام اصلی سرزمین شمالی ارس، «اران» و «آلبانیا» میباشد.
بر اساس منابع معتبر تاریخی، کشوری که امروزه به نام جمهوری آذربایجان شناخته میشود، تا سال 1918 میلادی "آران" یا "آلبانیای قفقاز" نامیده میشد. اما محمدامین رسولزاده، رئیس وقت حزب حاکم مساوات، در سال 1918 میلادی نام آذربایجان را برای آلبان برگزید.
این نامگذاری در آن زمان با اعتراض ایران به جامعۀ ملل مواجه گردید. در پی اعتراضات گسترده به این نامگذاری جعلی، به ویژه در پی اعتراضات گسترده در آذربایجان واقعی (جنوب ارس) به رهبری شیخمحمد خیابانی بود که محمدامین رسولزاده طی مقالاتی با پذیرفتن و اعتراف به این واقعیت که آذربایجان نام تاریخی مناطق شمال ارس نبوده است، ادعا کرد اهداف قومگرایانه را از این نامگذاری دنبال نمیکند!
شایان ذکر است، اصطلاحات مجعول آذربایجان شمالی و جنوبی نیز برای نخستین بار در دوران زمامداری استالین در اتحاد جماهیر شوروی سابق و در نشریۀ "وطن یولوندا" که در راستای اهداف توسعهطلبانۀ شوروی علیه ایران فعالیت میکرد، به کار برده شد.
http://news.irib.ir/NewsPage.aspx?newsid=7719
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1195
ابوالفضل ایلچیبیگ، پانترکیستی که در اثر بیماریِ «نفرت از ایران» به هلاکت رسید
ایلچیبیگ نخستین رئیسجمهوری خودخواندۀ آذربایجان(!)، آدمی روانی و به شدت ضدایرانی بود. در دورۀ او، تالشها، کردها و لزگیها از ستم روانپریشانۀ او قیام کردند و او مجبور به فرار به ترکیه شد.
گرگهای خاکستری به عنوان سازمان جوانان حزب حرکت ملی ترکیه به رهبری سرهنگ آلپ ارسلان تورکش در سال 1969 بنا نهاده شد. گرگهای خاکستری ترکیه، فعالترین سازمان نژادپرست پانتورانی در جهان امروز هستند.
مطالب مرتبط:
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%85
http://pantorkism.blogfa.com/1391/03
و دنبالۀ بحث؛
به هر روی، اینکه مثلا یک ترکمن «ترکمنی» سخن بگوید، نه تنها هیچ اِشکالی ندارد بلکه خیلی هم خوب است. اما اینکه در جایی دیگر، کسانی بخواهند به لطایفالحیل، کلک همین مقدار واژۀ آذری باقیمانده در زبان کنونی شمالغرب کشور را نیز با تاسیس یک فرهنگستان جعلی و غیرقانونی بکَنند، کاری بس سخیف و دشمنانه خواهد بود.
مگر میشود خارج از حیطۀ فرهنگستان ملی، آن هم تنها برای یک گوشه از کشور (دقیقا نیز همان گوشهای که اکنون زبانی کمابیش غیرایرانی در آن جاریست) و در جایی مگر پایتخت، فرهنگستان زد؟ مگر اینجا سر کوچه است و فرهنگستان هم بقالی؟
بیگمان، تاسیس نامیمونِ «فرهنگستان ترکی!»، همانا احیای مجدد تقابل موهوم و دوبارۀ «ترکی - فارسی»، اما این بار در قالبی رسمی و دولتی خواهد بود!
روزی بنده به یکی از همکاران لکزبانم گفتم که جملۀ «زبان مادری من کو؟» را به گویش لکی بیان کند. او پس از درنگ و تفکری نسبتا طولانی و پس از گرفتنِ تماس و پرسش از اهالی خانه(!)، گفت، «زو داییمه هاکو؟ (زبان مادری ما کجاست؟)»!
«زو، زُ»: زبان / «دا»: دایه (مادر) / «اییمه»: (...)ی من / «ها - ر - کو»: کجاست
(در برخی مناطق لکنشین، واک «ر» در هجای واژۀ هاکو - هارکو - ادا شده و در برخی مناطق نیز ادا نمیشود)
اما همانگونه که این روزها میبینیم و شاهدش هستیم، جملۀ ترکی «بزیم آنادیلیمیز هانی؟»(به همین معنا) مانند قارچ بر در و دیوار روزنامههای طیف چپ، ضدملی و قومیّتگرای کشور و نیز تارنماهای ریز و درشت ایشان - و به ویژه اصلاحطلبان - در فضای مجازی آویخته شده و به چشم میخورد!
در این عکسها، عموما چند دختربچۀ خردسال ساکن شمالغرب کشور دیده میشوند، که البته اینگونه هم وانمود میشود مهمترین دغدغۀ سن و مطالبۀ زندگیشان «آموزش به زبان مادری» است!
این جنجال تا جایی ادامه پیدا کرده که، تماشاچیانِ ورزشگاهها (و حتی کودکان نوپا) در شمالغرب کشور نیز، در یک برنامۀ کاملا بیربط با این موضوع (مانند برنامۀ ورزشی 90)، هَوارِ «آنادیلی...» سر میدهند!(محمدحسین میثاقی - خبرنگار برنامۀ 90 - یک پانترک نفوذیِ دوآتشه است، و عادل فردوسیپور نیز خود آکنده از دیدگاهها و نظرات چپگرایانۀ افراطی میباشد)
اینها همه یعنی اینکه، موضوع زبان محلی (مادری!) در شمالغرب کشور، برساختی مجعول، مصنوعی و تحمیلی است، که در مراکز صهیونیستی جهانی بر روی طراحی و اجرای آن کار شده است.
امروزه نیز کسانی چون برندا شیفر، سیمین صبری، ناصر فکوهی، فرزان سجودی، اصغر زارع کهنمویی و... با پشتیبانی میت ترکیه، سنای آمریکا و موساد، سخت پیگیر جا انداختن آن در افکار عمومی جامعه و بطن دستگاههای اجرایی کشور - در ایران - هستند.
طی پژوهشهای میدانی تازه صورت گرفته، موضوع «تدریس زبان مادری» اولویت بیستوششم مردم مناطق کُردزبان میباشد.
بنابراین این موضوع در بخشهای غربی (زاگرس) و نیز سایر نقاط کشور، جزو اولویتهای ذهنی مردم به شمار نیامده، و برای مثال یک لکزبان برای ساختن معادل لکی جملۀ «زبان مادری من کو؟» در ذهنش، میبایست که تامل و مشورت نماید! زیرا ایشان میدانند، از بَدو کودکی تا حال، کاملا آزاد بودهاند که به این گویش تکلم نموده و تاکنون نیز کسی در این باره متعرض ایشان نشده است. پس دلیلی نمیبینند که هر لحظه آن را مطالبه نمایند.
حال درست است که، مردم استانهای شمالغرب کشور نیز در کاربرد گویش کنونی محلی خود، چنین وضعیتی دارند؛ اما تعالیم و تحریکات پانترکی، ایشان را به اشتباه انداخته و گمان میکنند که مشکلی در استفاده از گویش کنونی مکان زندگانیشان پیش آمده است(!)، و این مشکل را نیز به عدهای موسوم به فارس - که میدانیم وجود خارجی نیز ندارد - ربط میدهند!
متاسفانه و در کمال شگفتی باید گفت، امروزه بسیاری از مردم استانهای آذربایجان که خود را مانند هر ایرانی دیگری مفتخر به «ایرانی بودن» میدانند و تفکر پانترکیستی را مورد انتقاد قرار میدهند، اما عملا توقعات پانترکیستی دارند.
اربابان آن سوی مرزیِ طرح «آنادیلی!»، به خوبی میدانند که دامن زدن به مطالبات ساختگیِ قومی - به ویژه از انواع پانترکیستیاش - و مطالبۀ دائم آن، سرانجام حقی واهی در اذهان ایجاد خواهد کرد.
اما این را هم باید دانست، «مطالبۀ زبانی» تنها در جاهایی که امروزه زبانی کمابیش «غیرایرانی» در آنها جاری است، حربهای مناسب برای کلید خوردن طرح تجزیه به شمار میآید.(استانهای شمالغرب کشور و همچنین نوار جنوبغربی استان خوزستان)
توضیح: «ترکمنی» زبانی انیرانی - آلتایی -، اما بومی خاک ایران به شمار میآید.
و اما برای مثال، در بلوچستان و یا کردستان که گویشهایی کاملا ایرانی دارند، این دستاویز (زبان) چندان برای جهانخواران راهگشا نبوده؛ و در عوض، مولفههایی چون مذهب، محرومیتهای رفاهی و... بیشتر مدنظر میباشد.
- سادهانگارانهترین تصوّر از زبان رایج مردم ایران (کاملا غیرعلمی):
(توضیح: «کُردی» دستکم دههزار سال قدمت داشته و یک «گویش - زبان» محسوب میشود. بلوچی نیز بازماندۀ مستقیم زبان اوستایی و پَرَشی کهن است. گیلکی ریشه در پهلوی دارد. کُرمانجی، فراگشتیافتۀ لکی است که خود ریشه در پارسی باستان دارد. مازندرانی و - احتمالا - بختیاری، از بازماندههای پَرَشیاند. «پهلوی آذری» - نه ترکی - از گروه گویشهای برآمده از شاخۀ زبانهای ایرانِ شمالغربی و همخانواده با کُردی است. لری، همریشه با تاجیکی و از گروه زبانهای ایران مرکزی به شمار آمده و...)
- اکنون، آنچه که به راستی رخ داده است، تا امروزه ما ایرانیان صاحب زبان ملی «فارسی» شویم:
(توضیح: این نمودار، برداشتی فرضی - اما قابلفهم - از فراگشتِ رخ داده پیرامون موضوع تکوین زبان فارسی بوده، و طبیعتا بر پایۀ دانش و طبقهبندیهای مرسوم و محض زبانشناسی ترسیم نشده است. همچنین تقدم و تاخرِ لحاظ شده جهت نمایش باردهی به محور ترسیم شدۀ زبانیِ مورد نظر، کاملا فرضی است. از سویی، لزوما تمام مولفههای موثر در تکوین زبان فارسی کنونی، در این نمودار لحاظ نشده است.)
- و اما، آنچه اینک استعمار کام یافته است تا آن را دربارۀ شیوۀ تکلم ایرانیان، در ذهن مردم ایران و جهان جا بیندازد:
(توضیح: متاسفانه امروزه خیلی آسان، موضوعِ وجود قومی - موهوم - موسوم به «فارس»، و نیز انتساب - نادرست - «زبان فارسی» به این قوم جعلی را پذیرفتهایم!)
به طور کلی، «زبان فارسی» به خودی خود یک شیوۀ تکلم با هویت مستقل و مجرد نیست، که بتوان آن را متعلق به یک دسته، قوم، گروه و یا فرقۀ خاص در ایران محسوب داشت. برای نمونه، «گویش - زبان»های کُردی و بلوچی با هویت تقریبا مشخص جمعیتی خود، نشانگر جمعیت و کاربرانی هستند که بدان تکلم میکنند. اما زبان تکوینیافتۀ «فارسی» با دارا بودن هویتی جمعی، دیرهنگامی است که بار ارتباط کلامیِ ایرانیان و ایرانیتبارانِ گسترۀ فرهنگی ایران را به دوش میکشد.
فارسی یک شیوۀ تکلم برآمده از ارتباطات ذاتی و کهن میان همفرهنگان مرزهای پهناور ایران بزرگ، و برگرفته و ملهم از فضای عمومی شاخۀ زبانهای ایرانی محسوب میگردد.
اگرچه استعمار، بسیار خوب این نقطۀ شاخص و بارز را که امروزه به عنوان نشانۀ تنیدگی و پیوستگی دیرین در هویت جمعی ایرانیان و ایرانیتبارانِ باشنده در مرزهای فرهنگی ایران شناخته میشود، تشخیص داده؛ و با انگشت گذاشتن بر روی آن، تاکنون توانسته است آن را محدود به حوزهای کوچکتر از پیشینۀ پرشکوه خود، و تنها شامل چند کشور مشخص کنونی نماید.
جالب است که، علیرغم چنین تفوّق شگرفی که استعمار در اضمحلال ستون فرهنگ ایرانی، یعنی محاصرۀ زبان ملی و مشترک ایرانیان در مرزهایی معیّن، به دست آورده است؛ اما هنوز هم دستبردار نبوده و هماکنون با روحیه و توانی بالا در حال اجرای مرحلۀ بعدی طراحی خود است. بدینگونه که اینک با چند دهه تلاش مستمر، کام یافته است تا با حیلهگریی خاصّ، تکههای درونی ایران سیاسی کنونی را نیز، به ویژه در نقاط مرزی، دچار التهاب و تلاطم زبانی نماید.
همانگونه که آمد، طی این طرح، «زبان فارسی» به قومی جعلی موسوم به فارس منتسب گشته و با استناد به قانون اساسی خودِ مملکت، گویشهای بومی و نیز زبانهای مهاجم غیرایرانیِ مورد استفاده در گسترههای مرزی کشور را، زبان اقوام غیرفارس(!) برشمرده و چنین استدلال میکنند که با شیوۀ کنونی (یعنی رسمی بودن زبان فارسی در ایران)، اصل 19 قانون اساسی نقض گشته است!
اصل 19: مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
اکنون، اینکه استعمار چگونه توانسته است موضوع گودرز را به شقایق ربط داده(!) و این نُقل و نبات دروغین را در دهان قومگرایان، چپهای فکری و مشتی نادانِ هوچیگر در درون کشور بگذارد، خود بحثی خارج از حوصلۀ نوشتار کنونی است؛ اما با توضیحاتی که در بالا آمد، میبینیم با توجه به موهوم بودن طرح موضوع موجودیّت قومی موسوم به فارس، کل انتساب این موضوع به اصل مترّقی 19 قانون اساسی نیز منتفی خواهد گشت.
اما تنها تاسفی که از این وضع باقی میماند، همانا نادانی و ناآگاهی مفرطِ برخی مسئولین کشور است، که با هر پِخ گفتن قومیّتگرایان و تحرکات حقوق بشری کمیتههای صهیونیستی مراکز بینالمللی، ایشان نیز این مملکت را قبالۀ مادرشان فرض نموده و بر سر آن، دست به معامله و مسامحه و قمار و عقبنشینیِ گام به گام میزنند.(نمونهاش نیز، همین نوید و پیگیری تاسیس فرهنگستان مستقل زبان مغولیِ «ترکی» به پانترکان، آن هم در محل و مکانی خارج از پایتخت کشور)
و با چنین رویکردی است که، نام تبریز نیز از فهرست گسترۀ زبان فارسی، بیرون فرض میشود!
آمار جمعیتی اقوام، اقلیتها و قومیتهای ایرانی، بر اساس «فکت بوک» سازمان سیا؛
پیش از هر چیز، نباید فراموش کرد که چنین روشهایی در شناسایی جوامع، به ویژه ایران، از منظر غربی صورت میگیرد؛ بنابراین به این آمار نیز میبایست از منظر بیرونی نگریست. برای نمونه، شاید فرق عمدهای میان مازنی، گیلکی و لری با فارسی وجود نداشته باشد، اما تحلیلگران سیا آنها را زبانهایی متفاوت محسوب کردهاند!
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1095
بنابراین باید پرسید که، آیا اسپانیایی، آلمانی، انگلیسی، پرتغالی، ایتالیایی و... نیز با هم فرق دارند، یا اینکه اینجا دیگر موضوع به گونۀ دیگری است(!) و همگی اینها از ریشۀ لاتین فرض میشوند؟
در همین باره نیز میبایست این نکتۀ مهم را یادآوری کرد که، تقسیمات مرسوم کشوری در ایران «جغرافیایی» است، نه جمعیتی.(حال چه برسد که بخواهیم آن را قومی بدانیم!)
اگرچه با طرحهای تحمیلی استعمار به حاکمیت ایران، آن هم تحت لوای نام دهانپرکن «حقوق بشر!»، اینک شیوۀ معقول «آمایش سرزمین» کنار نهاده شده، و طرحی با همان نام، اما با کارکردی وارونه موسوم به «بومیگزینی»، در حال طی فرآیند مذمومِ تبدیل تقسیمات «جغرافیایی کشوری» به «مناطق قومی» در ایران است.
امروزه هنوز هم در گوشه و کنار کشور، خانههایی موسوم به «سازمانی» به چشم میخورد که متعلق به سازمانها و نهادهای دولتی بوده و زمان ساختشان دستکم به 4 دهۀ پیش میرسد.
میدانید چرا؟
پاسخش، دردِ دل ماست. طرح حکیمانۀ «آمایش سرزمین» که تا پیش از انقلاب 57 به طور مستمر پیگیری میشد، متاسفانه با روی کار آمدن گروههای چپگرا در سالهای پس از آن، نه تنها به فراموشی سپرده شد بلکه روندی معکوس به خود گرفته و همزمان با جایگزینی شعار عوامفریبانۀ «بومیگزینی»، کار به جایی رسید که هماکنون شاهدش هستیم و رفتهرفته کشور به سوی «فدرال قومی» سوق داده میشود.
علی یونسی در گفتگو با احسان هوشمند، روزنامه ایران - نوروز 1393:
«...قاعده این است که دستکم یکچهارم جمعیت کشور، دائما باید در حال چرخش باشد، تا تفاهم و آشنایی ملی شکل گیرد».(نقل به مضمون)
این سخن، نشانۀ دو مطلب است. یکی اینکه، منش و طیف فکری مصاحبهکننده میتواند مصاحبهشونده را به سَمت و سویی درست و یا نادرست سوق دهد. دیگر نیز آنکه، روشن میشود این آقای یونسی هم خیلی در این باره بیاطلاع نیست و میداند که «جابجایی جمعیت» یعنی چه(!)، اما نکته اینجاست که دولت بنفش یازدهم اینک به گونهای عامدانه در پی بومیگزینی صِرف و سوق دادن کشور به سوی «فدرالیسم قومی» میباشد.
با طرحی که به نام «آمایش سرزمین» تا پیش از سال 57 انجام میشد، «کارکنان دولت» پیرو قرارداد استخدامی خود، میبایست حداقل به مدت 10 سال در نقاطی که سازمان و نهاد مربوطه طی طرح «آمایش سرزمین» برای ایشان در نظر گرفته بود، خدمت میکردند.
این طرح، محسنات فراوانی داشت. نخست آنکه همۀ کشور از توان و تخصص تکتک نیروهای متبحر موجود بهرهمند گشته و استفاده میکرد. دیگر آنکه، اکثر این جوانان در بدو استخدام خود، بسیار امکان داشت که با شخصی از بومیان منطقه آشنا شده و ازدواج نماید. بدینگونه نسلی نو شکل میگرفت که مانند همۀ هزارههای رفته بر این سرزمین، پیکرهای کمابیش همگن داشت؛ و در عین حال، پویاییِ سهچهارمِ خردههویتهای بومی آن نیز حفظ میگشت. اما از همه مهمتر، مطیع بودن این جمعیتِ شکل گرفته در برابر فرامین صادره از مرکز بود، که امکان بروز فتنهانگیزی و تحریکات قومی دشمنانِ آن سوی مرز در داخل کشور را، به صفر میرساند.
و اما، البته آن خانههای سازمانی جهت سکونت افراد حاضر در این طرح نیز، طی تفکری بخردانه ساخته شده بود، تا ضمانت و تشویقی برای تداوم اجرای آن باشد.
کوتاه سخن آنکه، اما متاسفانه امروزه ادامۀ اجرای طرح «آمایش سرزمین»، مغایر با قول و قرارهایی است که دولت قومیّتگرای بنفش در پشت پرده با ایالات متحده گذاشته و ضمن آن تعهد داده است که یک ایران با مختصات فدرال قومی را به ایشان تحویل داده، و در مقابل نیز آمریکا و متحدانش فعلا طرح «رژیم چنج» را دربارۀ جمهوری اسلامی، از دستور کار خارج نمایند.
بدین رو، اینک طرحی با همان نام (آمایش سرزمین)، اما با روندی معکوس در دستور کار دولت ضدملی یازدهم است و وزارت کشور متبوعش نیز مخفیانه در حال تکوین آن میباشد. «بومیگزینی» آن هم از گونۀ مفرطش که البته میدانیم ظاهری خوش برای عوام دارد، نخستین مرحله از اجرای این طرح بوده و سپس نیز کارهای فرهنگی و رسانهای برای جا انداختن این طرح شیطانی در ذهن مردم، در دستور کار میباشد.
به این جمله که این روزها، فراوان نیز از دهان عمله و اکرههای بنفش شنیده میشود، توجه کنید:
«ایران (و یا فلان استان) از رنگین کمان اقوام مختلف و متفاوت تشکیل شده است، که امروزه به صورت مسالمتآمیز در کنار هم زندگی میکنند».
چه جملۀ قشنگی، چه فضای زیبایی، چه لحن ملایمی، چه مقایسۀ پر از مهر و ملاطفتی!
آری، زیباست. شکی هم نیست.
اما باید بدانیم، جملهای که در بخش شرقشناسی دانشگاه تلآویو بر روی طراحی آن کار شده باشد، الکی که نیست. حتما زیبا خواهد بود تا تاثیر عمیق خود را برای زمینهچینی دنبالۀ طرح تجزیۀ نرم ایران بر افکار عمومی جامعه بر جای گذارد.
برای تکمیل این طرح اهریمنی، چند ماهی است که رسانههای اطلاحطلب و تجزیهطلب، متفقا بر روی مطلب انحرافی «آموزش به زبان مادری اقوام!» کار کردهاند. بنابراین احتمال میرود که بر بستر اجرای معکوس طرح آمایش سرزمین، این بیوطنان هماینک در پی طرحهای بعدی همچون افزایش اختیارات شوراهای محلی، تشکیل دولتهای محلی و اعطای خودمختاری به ایشان و آنگاه نیز نیل به مقصد نهایی، یعنی «فدرالیسم قومی» باشند.
http://kuroshebozorg.blogsky.com/1392/11/09/post-43
شنیدهها حاکیست، به دلیل عدم امکان اجرای «تدریس زبانهای محلی» در ایران، که چراییاش به خوبی توسط جناب احسان هوشمند تشریح شده است، آموزش و پرورشِ دولت بنفش (یازدهم) به دنبال اجرای طرح وحشتناک «آموزش استانی زبانهای محلی» است، که متاسفانه از هماکنون بوی خون از آن به مشام میرسد.
اجرای طرح خام و ناپختۀ مطبوعات و رسانههای گروهی به زبان «محلی و قومی»، خود به اندازۀ کافی آسیبزا بود؛ چه برسد که، حال بخواهد آموزش استانیِ زبانهای محلی هم راه بیفتد!
برای نمونه، مردم کُردزبانِ شهرها و روستاهای سردشت، پیرانشهر و... در استان آذربایجان غربی، چه گناهی کردهاند که باید شبکۀ استانی و نیز مطبوعات محلی را به زبان نامانوس ترکی(!) دریافت نمایند؟
و باز هم بگذریم؛
به هر روی، امروزه گونهای «بیماری اسرائیلی» گریبانگیر برخیها گشته و ایشان دانسته و ندانسته در پی آنند تا از هر آنچه که ایران دارد، یک نسخه از نمونۀ ترکیاش را نیز در درون مرزهای سیاسی و فرهنگی کنونی کشورمان بسازند و راه بیندازند!
برای مثال، حدود دو سال پیش بود که هفتهنامۀ فارسیزبان «هفته» در مونترال، روند تُرکگرایی خود را کامل نمود و دو صفحه از نشریهاش را به زبان ترکی اختصاص داد. پس از اعتراض گروهی از هموطنان به رَویۀ فوق، که میگفتند، «به فرض که شما (گردانندگان نشریۀ هفته) میخواهید حقوق بشر را نیز رعایت نموده(!) و صفحاتی را با گویشهای محلی جمعیتهای ایرانی منتشر نمایید؛ نخست آنکه اولویت با گویشهای بومی ایرانی است - و نه ترکی -. دیگر نیز، شما همین کار را هم که نکردهاید، بماند؛ تازه با بیتوجهی به گویشهای ایرانیِ کُردی، بلوچی، ارمنی، کُرمانجی، لری، گیلکی و...، اتفاقا تبعیضی بزرگ قائل شده، و دو صفحه از نشریۀ خود را تنها به زبان بیگانۀ ترکی (آن هم با شیوۀ تکلم مرسوم در باکو!) اختصاص دادهاید!».
در ضمن، این نشریه در همان دو صفحۀ اختصاص داده شدۀ خود به ترکی، بیدرنگ آغاز به بد و بیراه گفتن به زبان فارسی و همچنین تحرّکات ضدایرانی کرد، که البته از همان بدو اقدام به گشایش آن دو صفحۀ کذایی نیز کاملا مشخص بود چه سرانجامی در انتظار آن است!
آری، البته شاید بتوان فشار محافل پانترکیستی گروه ساوالان در مونترال و نیز چشمکهای وسوسهانگیز 17000 دلار اهدایی دولت محلی کبک در کانادا را در این امر دخیل دانست. اما پرسش اینجاست که، سر و کلۀ این «بیماری اسرائیلی» چگونه در داخل کشورمان پیدا شده و به بدنۀ حاکمیت اسلامی نفوذ پیدا کرده است؟
به راستی آیا امروزه در کشورمان، مقولهای به نام «علوم انسانی» که بتواند پاسخی درخور به اینگونه موضوعات بدهد، وجود دارد؟
ذوقزدگی چند پانترک را در پیامهای مجازی زیر ببینید (نظراتِ ذیل مطالب یک تارنگار):
..."بالا برین پایین بیایید زبان مادری حق مسلم ماست و اول و اخرش بالاخره مجبور میشید که بپزیریدش و هرچه زودتر باشه بهتر.نمیدونستیم برای زبان مادری باید از پان فارسهای نژادپرست امثال شما اجازه بگیریم.تفکرات استعماری و نژادپرستیتون رو به گور خواهید برد.ان شائ الله دکتر روحانی به وعده شون زودتر عمل کنند تا بساط پان فارسهای نژادپرست برچیده بشه.دکتر ح. م. صدیق در آستانهی حلول سال جدید 1393 پیشنهاد خود را جهت اجرای کامل مفاد اصل 15 قانون اساسی طی مصاحبهای مطرح کردند، که در زیر میخوانید:"
http://guneyebakan.blogfa.com/post-2927.aspx
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=608
http://kuroshebozorg2.persianblog.ir/post/171
http://kuroshebozorg2.persianblog.ir/post/157
..."فرهنگستان تنها شروع کاره. آموزش زبان مادری به طور کامل در مرحله بعدی قرار داره. زنده باد روحانی و تمام انسانهای آزاده که از قید و بند نژادپرستان پان ایرانیست به دورند."
اما، در همایش بررسی غائله سال 1325 فرقه دموکرات (آذربایجان - 21 آذر)، جناب افشین جعفرزاده که خود یک دلاورمرد آذربایجانی است، در پاسخ به یکی از همین جوانکهای پانترک که بدجوری پیگیر «بزیم آنادیلیمیز هانی! (زبان مادری من کو؟)» بود، گفت، «ببین پسرجان، من هم در 16 سالگی، یک پانترک دوآتشه مثل تو بودم. اما کمی که بزرگتر شدم و مطالعه کردم، فهمیدم که چه کلاه گشادی از طرف پانترکیسم بر سرم رفته است».
سپس نیز این شعر را خواند:
اگر گول باغدان آیرلسا بولوتلار داغدان آیرلسا
منیم ایستگلی آذربایجانیم ایرانان آیرلماز
...
اگر تمام گلها از باغها جدا شوند اگر تمام ابرها از کوهها جدا شوند
آذربایجان دوستداشتنی من از ایرانم جدا نخواهد شد
http://s5.picofile.com/file/8115741134/ali_daie.mp4.html
با چنین وضعیت پیچیدهای، متاسفانه هماینک مسئولین مربوطه در خوابی خرگوشی فرو رفته و سرخوشانه گمان میکنند که کاملا بر اوضاع مسلط هستند! برای نمونه، دستیار رئیسجمهور در امور اقوام که خیال میکند با پشتوانۀ وزارت پیشین خویش بر دستگاه امنیتی کشور، به آسانی میتواند بر چالشِ پدید آمده پیرامون مسالۀ جمعیتهای ایرانی، چیره گردد!
ایشان سالها در مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام، همکار حسن روحانی و سیدرضا صالحی امیری بودهاند. البته پایاننامۀ دکترای این آقای صالحی امیری نیز «مدیریت تنوع قومی در ایران و جهان» نام دارد.
خوبست بدانید که این به اصطلاح استراتژیکیها، خیلی هم ادعای مدیریتشان میشود! برای مثال، علی ربیعی که او نیز یک قومگرای دوآتشه است و همکار همینها در مرکز تحقیقات استراتژیک بوده، در دانشگاه «مدیریت استراتژیک» خوانده است.
البته متاسفانه باید گفت، مبنای آنچه که اینگونه افراد بر پایۀ آن دکترای خود را گرفتهاند، با آنچه که در باب «مسالۀ اقوام در ایران» در دانشگاههای حیفای اسرائیل و باکو روی آنها کار میشود، مو نمیزند!
همین آقای یونسی، که ایشان نیز مانند حسن روحانی، سالها تحت تاثیر افکار مسموم صالحی امیری پیرامون مسالۀ اقوام در ایران، بودهاند، در روزنامۀ ایران گفتند، «هر کس تنوع قومی در ایران را قبول نداشته باشد، بیاطلاع و بیدانش است»!
اکنون پرسش اینجاست که، تعریف «تنوع قومی» چیست؟
بر پایۀ آزمایشهای نوین ژنتیکی، پشتوانۀ ژنی مردم فلات ایران یکسان بوده و تفاوت معناداری در آن دیده نمیشود. گویشهای بومی ایرانی نیز همگی از یک ریشۀ یکسان نشات گرفتهاند.(ترکی و عربی، زبانهای مهاجمی هستند که البته تاثیری بر تبار گویشوران کنونی خود در خاک ایران نداشتهاند) همچنین مردم فلات ایران، خاطرۀ مشترک تاریخی و سرزمینی داشته و در جنگهای مشترکی طی هزارههای گذشته، از سرزمین، فرهنگ و کیان خود دفاع کردهاند.
ازین رو، جناب یونسی نخست باید تعریفی درخور از واژۀ «تنوع» در ذهن خویش پدید آورده و سپس آن را برای شنوندگان تبیین نمایند. نه آنکه به شیوۀ رئیس خود، هر منتقدی را که ذهنیات و اعمالش عالیجنابان بنفش را خوش نیاید، کمسواد و بیدانش بخواند!
همچنین روشن است که نسخۀ شفابخش جناب صالحی امیری برای مدیریت چنین تنوعی، که با شگفتی فراوان در ایران و جهان یکسان نیز فرض شده است(!)، تکرار مکررِ واژۀ «اقوام» و دادن همۀ آن امتیازاتی به قومگرایان است که فهرست آنها در تلآویو تدوین میگردد!
گفتگوی تفصیلی با حجتالاسلام یونسی، دستیار ارشد رئیسجمهور در امور اقوام و اقلیتها، 5 فروردین 1393:
حقوق اقوام در منشور حقوق شهروندی خیلی ضعیف است/ فقط در یک وزارتخانه یک معاون سنیمذهب داریم/ از مدافعان آموزش به زبان مادری هستم
یونسی: وزیر آموزش و پرورش اعلام میکند، «آموزش به زبان مادری» - که شما (خبرنگار) هم گفتید جزو حقوق اقوام و اقلیتهاست - باید تدریس شود و آن را عملی میکنیم. اما میبینیم در عمل با موانع و مخالفتهای جدی مواجه است.
ما میتوانیم نظرسنجی کنیم در بین مردم کردستان یا آذربایجان، ببینیم آیا مشکلشان این است که در آنجا آموزش به زبان مادری نمیدهند؟ چنانچه نظرسنجی انجام شود، این مطلقا بهعنوان یک خواست آنها نیست. یک نیاز محدود است و ملی نیست. زبان نه تنها نیاز ملی نیست، بلکه نیاز محلی هم نیست. یک نیاز محدود روشنفکری و سیاسی است، که من اعتقاد دارم به همین نیاز محدود هم لازم است پاسخ بدهیم و عمل کنیم.
آموزش و پرورش هم در حال آماده کردن مقدمات آن است و رییسجمهوری هم تاکید دارند انجام بگیرد. در دولت هم کسی مخالف این نیست و تایید میکنند که «آموزش به زبانهای محلی» هیچ آسیبی به زبان فارسی نمیزند، بلکه تقویت این زبان هم هست. یعنی آموزش ادبیات کردی، آموزش ادبیات آذری یا هر زبان محلی دیگری به نفع زبان فارسی است. زبان فارسی در حال حاضر آسیب میبیند، اما نه از طرف زبانهای محلی؛ بلکه از جانب زبانهای مسلط دنیا، از جانب اینترنت، ماهوارهها که ادبیات غالب هستند، از آن ناحیه دارد آسیب میبیند.
الان ما انگلیسی و عربی هم در مدرسههایمان آموزش میدهیم و اجباری هم هست. هیچکس آنجا حرفی نمیزند. خیلی از آقایانی که برای زبان فارسی نگران هستند، چرا آنجا نیستند. من موافق آموزش زبان انگلیسی و عربی هم هستم، این آموزش لطمه نمیزند. اما چرا فکر میکنند «آموزش به زبان محلی» در برخی شهرها به زبان فارسی لطمه میزند. چرا باید انسان آنقدر محدود فکر کند و نگران باشد و بیهوده برای مسوولان تولید نگرانی کند.
اگر جناب یونسی گمان کردهاند که خیلی زرنگ و سیاستپیشه هستند، و میتوانند با دادن چند امتیاز به پانترکها، آنها را ساکت نمایند؛ در واقع باید گفت وای به حال کشور. زیرا وقتی چنین کسی نفهمد که موضوعِ این مطالبۀ ساختگی (زبان مادری و فرهنگستان ترکی!) از قلب اسرائیل هدایت و حمایت میشود، خود فاجعهای عظماست.
همانگونه که گفتیم، پانترکیستهای طرفدار ایجاد فرهنگستان ترکی (خودشان با حیلهگری میگویند، آذری!)، میخواهند واژگان سَرۀ ترکی - با ریشۀ مغولی - را جایگزین واژگان بر جای ماندۀ آذری و نیز فارسی و عربی در زبان ترکی آذربایجانی کنونی نمایند!
بنابراین به هوش باشیم که، هنوز این تابلو (فرهنگستان ترکی!) پایین است، میشود که بالا نرود. اما اگر بالا رفت، دیگر چنانچه هم ارادهای برای پایین کشیدنش پدید بیاید، باز دوباره موج «سوسکیسم!» از تلآویو به راه افتاده و کشورمان را درخواهد نوردید.
ما (نگارنده و...) در پاییز سال گذشته (92)، در محل مرکز تحقیقات استراتژیک، به اتفاق چند تن از دوستان خدمت جناب آقای یونسی رسیدیم. گفتگوهایی در آنجا میان ما انجام گرفت که تا اندازهای خیال ما را از بابت خطر شیوع و گسترش دوبارۀ قومگرایی در کشور، آسوده نمود. اگرچه، به یاد فرمایش زندهیاد استاد محمد بهمنبیگی میافتم که گفت، «ما چه آدمهای سادهدلی بودیم!».
به هر روی، چندی بعد آگاه شدیم که به هنگام حضور جناب یونسی در جلسۀ شورای عالی امنیت ملی، از ایشان خواسته شده است تا دیگر بدون هماهنگی، با ملیگراها دیدار نکنند!
اما خبر خوش(!) آنکه، ظاهرا دیدار ایشان با قومگرایان مشکلی مشابهی نداشته و به مجوز هم نیاز ندارد. بلکه اینگونه دیدارها، خیلی رسمی و متاسفانه با حمایت و سفارش کسانی چون سردار شمخانی، سیدحسن خمینی، حسن روحانی، سیدمحمد خاتمی، دفتر آیتالله هاشمی و... به خوبی و خوشی برگزار میگردد.(تصویر بالا)
در نشستی که دیده میشود، عدهای پانترک و تجزیهطلب جهت مشاوره و همفکری به دفتر جناب یونسی دعوت شدهاند و خبر آن نیز با سرفرازی در صفحۀ رخنامه (فیسبوک) غیرقانونی جناب یونسی درج شده است!(طبق قوانین جاری کشور، استفاده از «فیلترشکن» برای عموم غیرقانونی است)
همانگونه که دیده میشود، در سمت چپ تصویر، نیمرخ چهرۀ کثیف حسین دوزگون (محمدزاده صدیق) نیز به چشم میخورد که در سطور بالا، شرح حال وی به طور کامل آمد.
البته این آقای یونسی و مشاورانش، آدمهای فوقالعاده زیرکی هستند. زیرا خوب رگ خواب جماعت سادهدل ملیگرا را به دست آوردهاند. ایشان به کمک مشاوران چیرهدست خود که از میان پانترکان تجزیهطلب گزینش شدهاند، بر روی دلخواستههای طیف قشری و خام از میان ملیگرایان کار کرده و به خوبی میدانند که این بخش از ملیگراها خیلی زود با یک خروسقندی خر شده و دُم تکان میدهند.
برای نمونه، آقای یونسی که هنوز زیر فشار محکومیت اظهارات غیرقانونی خود پیرامون اصل 15 قانون اساسی قرار داشت (طرح موضوع «آموزش به زبان مادری!»)، به جهت انحراف افکار منتقدان از برنامههای آتیاش، به ناگاه مسالۀ احیای «شیر و خورشید» را که در شرایط کنونی کشور مسالهای کاملا غیرمهم و غیرضروری است، مطرح نمود. وی بدینگونه شکافی عمیق در مطالبات طیف ملیگرای کشور ایجاد کرده و فشار مضاغفی را که بر گُردهاش احساس میشد، تا اندازهای برطرف نمود.
و بدین سان، فرصت پیدا کرد تا در پوشش این زمان به دست آمده، دیداری حساس با تجزیهطلبانی چون حسین محمدزاده صدیق و... در محل دفتر کارش برگزار نماید. تا جایی که، حتی حیدر بیات از کهنهپانترکانِ گرگصفت نیز از این دیدار به وجد آمد!
در کنار خیل مفاهیم تعریفنشده، غیرقطعی و مغالطهآمیزی که همه روزه از دهان کسانی چون یونسی و امثال وی بیرون میآید، یکی صفت مجعول اما زیبامَنظر و گولزنندۀ «رنگین کمان!» است، که در هنگام نام بردن و توصیف جمعیتهای ایرانی، از سوی ایشان به کار برده میشود.(در کنار ترکیبات مجعول دیگری، همچون «موزاییک اقوام»، «اقلیت و اکثریت»، «وجود نژادها و زبانهای مختلف در ایران» و...)
اما تنها راهی که بتوان هر یک از جمعیتهای مختلط ایرانی را طیفی جدا و رها از دیگران تصور نمود، همانا در دست گرفتن شیشۀ «منشور» اهدایی صهیونیستهاست تا اینکه به کمک آن، ملت واحدۀ ایران را اقوامی متکثر و پراکنده دید و نمایاند.
روشن است که هالهای از هر کدام از این طیفها در بطن پرتو تابناک کشورمان ایران وجود دارد و کسی هم منکر وجود آنها نیست. اما جداسازی مصنوعی آنها، در حالی که در دل هم فرو رفته و طیف واحد نور مرئی (ایران) را تشکیل دادهاند، کاری خائنانه و دشمنشادکن خواهد بود.
گاهی میاندیشم که برای مثال، موساد چگونه با نیروهای اطلاعاتی ما دست و پنجه نرم میکند! اما سپس میبینم، هنگامی که سیاستمداران ما تا این اندازه خودباخته و نادان هستند، دیگر چه نیازی به دست و پنجه نرم کردن روبروی موساد با نیروهای ما!
اما جالب است که همین آدمهای نادان مانند یونسی، چنان آسمان و ریسمان را به هم بافته و از «تنوع قومی!» در ایران و نیز جهالت مخالفان این نظریۀ متعالی(!)، سخن سر میدهند که بیا و ببین. بچه که بودیم، معمایی طرح میکردیم با این عنوان، «کلاغ و بخاری و درخت سیب چه شباهتی به هم دارند؟». سپس نیز در پاسخ به مخاطبینِ هاج و واج مانده، میگفتیم، «کلاغ و بخاری هیچ شباهتی به هم ندارند. درخت سیب هم نکتۀ انحرافی بود!».
اکنون نیز «ملت یکپارچۀ ایران» و موضوع «موزاییک اقوام دانستن ایشان» هیچگونه شباهتی به هم ندارد، و «رنگین کمان نامیدنشان» نیز نکتۀ انحرافی موضوع است(!)، که همگی را امروزه اسرائیل یکجا در دامان دولت بنفش گذاشته است.
دربارۀ این موضوع اساسی که، «نام» جمعیتهای ایرانی قدمت دارد، اما «هموندان کنونی» آنها نه؛ و نیز آنکه این خردههویتها اکتسابی و تبدیلشونده هستند و نه ذاتی، در آینده سخن خواهیم گفت.
به روزگاری (دهۀ 70) ناخرسند بودیم که چرا برخیها، ایرانیان را به دهاتی و شهری و یا شهرستانی و تهرانی بخش میکنند! اما نمیدانستیم که استعمار طرحهای گستردهتری دارد و در پی طرح ایجاد تفکر اهریمنیِ «موزاییک اقوام!» در دهههای پسین در ایران است.
و اما؛
برندا شِیفر (Brenda Shaffer) نویسندۀ آمریکایی - اسرائیلی و تحلیلگر مسائل خاورمیانه است. خانم شیفر از دانشگاه تلآویو دکترای خود را دریافت نموده و در نیروهای دفاعی اسرائیل نیز خدمت نموده است. وی هماکنون عضو هیئت علمی دانشکده علوم سیاسی دانشگاه حیفا در اسرائیل و استاد مدعو در آکادمی دیپلماتیک جمهوری آذربایجان است. شیفر به جدایی استانهای آذربایجان از ایران و تشکیل کشور واحد آذربایجان باور دارد.
شیفر پایاننامۀ دکترای خود را با عنوان زیر دریافت نمود:
«تشکیل هویت جمعی آذربایجانی پس از انقلاب ایران و متلاشی شدن اتحاد جماهیر شوروی»
The Formation of Azerbaijani Collective Identity, in Light of the Islamic Revolution in Iran and the Soviet Breakup.
در این زمینه، تورج اتابکی از دانشگاه آمستردام، کتاب وی «مرزها و برادری، ایران و مسالۀ هویت آذربایجان» را نمونهای از تحریف تاریخ و یک دستور کار سیاسی میداند.
Borders and Brethren: Iran and the Challenge of Azerbaijani Identity
کن سیلورستاین نیز دربارۀ طرح مطالعات دریای خزر دانشگاه هاروارد، که شیفر رهبری آن را بر عهده داشته، مینویسد: «پروژه مطالعات خزر که در سال ۱۹۹۹ در دانشگاه هاروارد تشکیل شد، از برخی دولتهای آن منطقه و از شرکتهای نفتی بسیاری پشتیبانی مالی میشود.»
رالف لوکر نیز در تایید مینویسد: «چنین پروژههایی توسط رژیمهای منطقه و برخی بنیادهای افراطی راستگرا در آمریکا پشتیبانی شده است.»
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7_%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%B1
در همین باره، خوبست بدانید، ترجمۀ فارسی کتاب برندا شیفر اسرائیلی، مثل آبِ خوردن در بیشتر دکهها و کتابفروشیهای کشور توزیع میگردد، و آب هم از آب تکان نمیخورد. اما زمانی که دوستان ما میخواستند نشریۀ مجوزدار «وطن یولی» را در چند دکۀ محدود توزیع نمایند، توسط پلیس امنیت دستگیر شده و روزها مورد بازجویی قرار گرفتند!
توی این مملکت چه خبر است؟
مطلب زیر را که استنباطی ادراکی از کتاب ارزشمند «پانترکیسم و صهیونیسم» است، با هم میخوانیم:
ایزابلا (ملکۀ اسپانیا) فرمانی را در سال 1492 صادر نمود که طی آن، یهودیانِ ساکن میبایست تا 31 ژوئیه خاک اسپانیای مسیحی را ترک کنند. به همین رو، یهودیانی چون کریستف کلمب ناچار سفری دریایی را طبق نقشههای به دست آمده از شرق باستان (آسیای غربی)، در آبهای اقیانوس اطلس پیش گرفتند (آغازگر نابودی تمدن سرخپوستان)؛ و البته شمار بیشتری از این یهودیانِ رانده شده نیز از راه مدیترانه عازم شرق و شهرهای زیر سیطرۀ حکومت عثمانی چون سالونیکا، سارایوو، استانبول و... گردیدند.
جالب است، دقیقا پس از استقرار و گسترش این یهودیانِ اسپانیاییتبار در سرزمینهای همسایۀ غربی ایران بود که، به ناگاه سر و کلۀ پرتغالیها (همسایۀ اسپانیا) در خلیج فارس پیدا شد!
همچنین اینکه، یکی از عقدههای ترکان جوانِ دونمه از ارمنیها، به همین موضوع اخراج یهودیان از اسپانیای مسیحی در 400 سال پیش از قتلعام ارامنه توسط ایشان بازمیگردد.(دونمه: یهودیانِ به ظاهر مسلمان شدۀ تُرک!)
مایۀ حیرت و شگفتی است که، تنها دو دولتِ مشخص عملا دوشادوش یکدیگر و با شدت هر چه تمامتر(!)، در مسالۀ «ناگورنوقرهباغ» بر علیه ارمنیها از جمهوری باکو حمایت نمودند: یکی جمهوری اسلامی (ایران) و دیگری رژیم صهیونیستی (اسرائیل)!
در همین باره باید دانست، یهودیانِ افراطی مامن اولیۀ خود را کوههای قرهباغ و نیز کردستان (شمال عراق) میدانند. بنابراین، به همین سبب است که اسرائیل ضمن کمک به جمهوری باکو در نبرد با ارمنیها، در موضوع استقلال کشوری به نام کردستان نیز بسیار فعال عمل میکند.(حال، اینکه جمهوری اسلامی - ایران - در این میان نخود کدام آش است، خدا میداند!)
صهیونیستها برای انحراف افکار حکومت عثمانی از سرزمین موعودِ مورد ادعای خود (فلسطین)، انجمن «اتحاد و ترقی (ترکان جوان)» را در شهر سالونیکا (زادگاه آتاتورک) بنیان نهادند و با اشاعۀ دروغی موسوم به «تورانی» توانستند اذهان عمومی عثمانیها را از اورشلیم به سوی فرارودان (آسیای میانه) و ترکستان منحرف نمایند.
بدینگونه ایشان با برساخت این رویکرد زهرآلود، ضمنا کام یافتند تا دو رقیب بالقوۀ خود یعنی روسیه و به ویژه ایران را گرفتار معضل خانمانسوز و ابدی «پانترکیسم» نمایند.
http://wars-and-history.com/post/746
http://kuroshebozorg2.persianblog.ir/post/69
اینکه از این؛
و اما، با توجه به اظهارات جناب یونسی، اکنون ما نه تنها دربارۀ اِشراف ایشان بر موضوعات حساس کشور، بلکه دربارۀ میزان سواد و نیز تسلط وی بر اصول قانون اساسی هم به شک افتادهایم. زیرا جناب یونسی، در گفتگوی خود، یکبار ترکیب «آموزش به زبان مادری» و بار دیگر نیز لفظ «آموزش به زبان محلی» را به کار بردهاند!
در ظاهر، اینها حرفهای زشتی نیستند. اما باید بگوییم که کاملا مغایر و ناقض متن اصل پانزدهم قانون اساسی کشور میباشند.
متن اصل 15 را بار دیگر در زیر مرور میکنیم،
اصل 15: زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد. ولی استفاده از "زبانهای محلی و قومی" در مطبوعات و رسانههای گروهی و "تدریس ِ ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی" آزاد است.
چرا که در متن اصل 15 قانون اساسی، بر «آزاد بودن تدریسِ ادبیات زبانهای محلی و قومی در مدارس در کنار زبان فارسی» تاکید شده است؛ نه «آموزش به زبان مادری!».
این ترکیبِ پیشنهاد شده از سوی موساد (آموزش به زبان مادری - در مناطق موسوم به قومی در ایران -)، چند تا اِشکال دارد. یکی اینکه، یک حرف اضافۀ «به»، زیادی داشته و به جای «کسره» پس از واژۀ «تدریس» نشسته است. همین یک «به»، جدا از اینکه در متن قانون موجود نیست، کل متن را هم بیمعنا میکند. بدینگونه که نمیتوان گفت، «تدریس به ادبیات زبان (های) ...».
در ضمن، خود ترکیب «زبان مادری!» نیز در متن قانون دیده نمیشود و همچنین نمیتواند برابر و هممعنا با زبانهای محلی و قومی تلقی گردد.
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=54&item=1076
http://kuroshebozorg2.persianblog.ir/post/126
به هر روی، شما آزاد هستید که بگویید «آموزش به زبان مادری»، «آموزشِ زبان مادری»، «آموزش به ادبیات زبان مادری»، «آموزشِ ادبیات زبان مادری» و یا هر چیز دیگری؛ اما پرسش ما یک چیز است، «برای مثال، کسی که در اصفهان از یک مادر هلندی زاده شده باشد، تکلیف آموزش زبان مادری او چه میشود؟».(یادآور اظهارنظر تاسفانگیز و سخن نسنجیده و ناپختۀ کزازی در یک چالش پانترکی، در حیطهای دور از تخصص وی)
بنابراین میبینیم که در متن قانون، دربارۀ «تدریس» واژۀ «محلی - و قومی -» آمده است، نه ترکیب ساختگیِ «زبان مادری!».(تازه آن هم فقط آموزشِ «ادبیات» آنها، نه بیشتر)
به هر روی، «جناب یونسی» به قول معروف یک سوتی دیگر هم داده و گفته است، «مگر آموزش عربی و انگلیسی اِشکالی دارد، که حال بخواهد همین کار دربارۀ زبانهای محلی، چالشی برای زبان فارسی پدید آورد؟».
نخست، در اینجا مسئله تنها زبان فارسی نبوده و پای هویت ملی نیز در میان است. دیگر نیز آنکه، حکومتیان تاکنون دربارۀ صدمات وارده از سوی زبان انگلیسی و غربگرایی مفرطی که اینک زبان ملی فارسی را به چالش کشیده است، چه کردهاند؟ جالب است که، مسئولین دولتی و حکومتی، گمان میکنند اگر در ادای یک جملۀ فارسی، هشت تا واژۀ انگلیسی نپرانند، آسمان به زمین میآید!
در ضمن، آیا تاکنون کسی را در کشورمان دیدهاید که با رفتن به آموزشگاه زبان انگلیسی، ادعای «هویت انگلیسی» هم بکند؟ البته شاید میزان غربزدگی در رفتار و به ویژه کلام او شدت یابد، اما هرگز حس دارا بودن هویت انگلیسی در وی پدید نخواهد آمد.
اما امروزه، هنوز که خبری از آموزش رسمی «زبان مادری!» در کار نیست، تقریبا جمع قابلتوجهی از مردم شمالغرب کشور، خودشان را زورکی و یک در میان «ایرانی» میدانند؛ حال وای به روزی که این آموزش غیرقانونی به دست چپگرایان مشتاق و نیز تودهایهای نفوذی درون حاکمیت، به اجرا هم گذاشته شود!(متاسفانه مردم استانهای شمالغرب کشور، هماینک خود را بیش و کم «ترکهای ساکن ایران!» برمیشمارند)
بنده به شخصه، چنانچه پای اصل 15 قانون اساسی در میان نبود، حتی با «تدریس زبان محلی »(فراتر از ادبیات) در مورد گویشهای بومی ایرانی، هیچ مشکلی نداشتم.
زیرا برای مثال، اگر هم فرضا شیوۀ «تدریس زبان محلی» دربارۀ بلوچی انجام شود، تازه واژگان اوستایی و پَرهَشی ما آغاز به احیاء و بازتولید دوباره کرده و کمکحالِ زبان ملی کشورمان خواهند شد. اگر این شیوه، دربارۀ کُردی انجام شود، دوباره واژگان ده هزار سالۀ ایرانی زنده گشته و به بالندگی زبان ملی فارسی در مقابله و جایگزینیِ واژگان بیگانه، کمک و یاری خواهد نمود، و فراوان مثالهای دیگر.(اما دربارۀ آنچه که غیرایرانی است، هرگز)
یکی از مهمترین کارکردهای «خردهفرهنگستان گویشهای بومی ایرانی» در کشورمان، در کنار حفاظت از خود این گنجینههای کهن و گرانبها، همانا یاری گرفتن از آنها جهت پالایش زبان ملی کشور است.
یک مثال ساده، واژۀ لاتین «فیلم» را در نظر بگیرید. آیا برابری فارسی برایش میشناسید؟
در زبان انگلیسی، به هرگونه لایۀ نازکی «film» گفته میشود. آنچه هم که باعث شده تا نمایشهای تصویری «فیلم» نامیده شوند، پخش آنها از روی نوار نازکی است که تا همین چندی پیش در نمایشخانهها رایج بود وهست.
برای مثال، حتی در زیستشناسی نیز عنوان میشود که، «تنها یک فیلم، محیط زندگی دو حشرۀ ساکن در روی آب (ساس آبی) و زیر سطح آن (سوسک آبی) را از هم جدا کرده است».(فیلم: پردۀ نازک سطح آب)
حال توجه کنید؛ در کُردی، به چربیِ روی شیر (سرشیر) «توژَک» میگویند. توژک در کُردی برای توصیف هرگونه پردۀ نازک (film) به کار میرود. به همین رو، چندی است که در برخی محافل ادبی، واژۀ «توژ» به عنوان برابر فارسیِ (ایرانی) واژۀ «فیلم» به کار برده میشود.
بدینگونه، میبینیم که ضمن لزوم حفاظت مستمر از داشتههای کهن فرهنگیمان، میتوان با دست دراز کردن به سوی این گنجینهها، به آسانی بر تهاجم فرهنگی غرب در بسیاری زمینهها غلبه نمود.
غربیان مدتهاست که کسریِ واژگانی خود، به ویژه در زمینۀ دانشهای نو، را از ذخیرۀ بر جای مانده از زبان لاتین جبران میکنند. اما متاسفانه ما ایرانیان، به دلیل غلبۀ تفکر ویرانگر چپ، هرگاه خواستهایم دست در گنجینۀ واژگانی پهلوی و یا حتی گویشهای بومی کنونی خود نماییم، اَنگ باستانگرایی بر پیشانیمان چسبانیده شده است!
خوبست بدانیم، ژاپنیها حتی واژگان لاتینِ «الکترون» و «پروتون» را نیز به ژاپنی ترجمه کردهاند و به کار میبرند.
البته، آنانی که برای مثال، کاربرد واژۀ «بالگرد» به جای «هلیکوپتر» را مسخره میکنند، پیداست هیچگاه به این موضوع فکر نکردهاند که پس چرا واژۀ «هواپیما» را به جای «ایر پلین» به کار میبرند؟!
این سخن مجالی دیگر را میطلبد.
به هر روی؛
چنانچه این شیوه (اجرای بخش چهارم اصل 15) دربارۀ گویشهای آذری (نه ترکی)، لکی، ارمنی، دماوندی، گرجی، گیلکی، بختیاری، مازندرانی و جز آن با رعایت نکتههای عملیاتی و فنی طرح انجام گیرد، نه تنها چالشی پدید نخواهد آورد، بلکه بسی هم راهگشاست.
البته همانگونه که آمد، خوشبختانه هماکنون آموزش عربی طبق اصل 16 قانون اساسی در کل کشور در حال اجراست، و راهبرد حاکمیت دربارۀ «ترکی آذربایجانی» نیز میبایست همانا تدریس ادبیات کاملا بومی (غیر اُغوزی) با رویکرد بازگشت تدریجی از واژگان ترکی به آذری کهن باشد.
وگرنه، هرگونه راهبرد دیگری که بخواهد جز این شیوه عمل نموده و به آموزش محلیِ زبانهایی بیگانه با شاخۀ زبان و گویشهای بومی ایرانی بینجامد (ترکمنی استثناء است)، سرانجامی مگر جدایی زبانی، هویتی و آنگاه سرزمینیِ برخی نقاط مرزی کشور، در پی نخواهد داشت؛ و این همان خواست دیرین جهانخواران بوده و نیز در راستای طرح استعماریِ ایجاد خاور میانۀ جدید خواهد بود. یعنی درست همان کاری که، اصلاحطلبان حکومتی پس از پیگیری مسالۀ «آموزش به زبان مادری!» در رسانههایشان، اینک با کار بر روی مسالۀ تشکیل «دولتهای محلی» در ایران(!)، به دنبال فضاسازی ذهنی - رسانهای پیرامون آن در جامعه میباشند.
البته میدانیم که همۀ این قِرتیبازیها از سوی ایشان، برای گسترش و جا انداختن «ترکی باکویی» و نیز تشکیل دولت محلیِ وابسته به ایالات متحده در جنوب ارس (آزِربایجان جنوبی!)، در راستای اجرای بخشی از طرح اسرائیلی «ایوب» میباشد. وگرنه اصلا آیا تاکنون کسی را دیدهاید که دلش برای بلوچی، تاتی، سنگسری، کلهری، گیلکی، کرمانجی، سیستانی و جز آن بسوزد؟
از آنجا که مجریان سرحال اینگونه طرحهای رسانهای - استعماری در کشورمان، کسانی چون حسین محمدزاده صدیق (مشکینشهر)، اصغر زارع کهنمویی (اسکو)، عباس سلیمی نمین (نمین)، علی عبدالعلیزاده (تبریز)، محسن مهرعلیزاده (تبریز) و...، متاسفانه همگی از بازماندگان عقبۀ فکری فرقه دموکرات (غائله پیشهوری در آذربایجان) بوده، و مجریان اصلی نیز کسانی چون برندا شِیفر از اسرائیل، دانا روهرا باکر از سنای آمریکا، سیمین صبری از کمیتۀ حقوق بشر نروژ، ژیل ریو جاسوس وزارت دفاع فرانسه (به گونهای عامدانه) و البته پادوهای نادانی چون محمدصالح نیکبخت، ناصر فکوهی و حتی بیخبرانِ ابنالوقتی چون نسرین ستوده و عالیپیام (هالو) و جز ایشان نیز دانسته و ندانسته گروه اول را پشتیبانی میکنند، بنابراین پیداست که اینک بیشتر تمرکز جهانخواران، بر روی شمالغرب کشورمان بوده و اولویت «تجزیه» در برنامههای اینچنینی میباشد.
همانگونه که میدانیم، طرح تغییر مرزهای سیاسی منطقه بر اساس الگوهای «قومیتی»، از زمان فروپاشی عثمانی مطرح بوده است.(قرارداد سِور، ۱۹۲۱)
اما جالب است بدانیم، در مقدمۀ کنوانسیون حقوق زن، به «رعایت تمامیت ارضی» اشاره شده؛ و در کنفرانس وین (۱۹۷۰) تأکید گردیده است، «حق تعیین سرنوشت» نباید به گونهای تفسیر شود که مجوزی برای جداییِ بخشی یا کل یک سرزمین باشد. در میثاق حقوق مدنی و سیاسی نیز، امضاکنندگان، کشورهای عضو میثاق را مکلف به اعمال مجازات گروههایی که باعث تحریک افکار نژادپرستانه میشوند، کرده است.
به راستی اگر هم چپها و اصلاحاتیها و پستمدرنهای داخلی (تودهایها، مارکسیستها و فرقویهای سابق!) این همه عاشق و شیفتۀ ایجاد دولتهای محلی در ایران هستند، خوبست دستکم از همان اروپاییهای ملوسشان یاد بگیرند و تقلید کنند.
چرا که، اروپا اینک در حال تکوین مراحل «فدرالیزیشن بر پایۀ سنترالیزیشن»(همگرایی بر پایۀ تمرکزگرایی) است. اما آنچه که اینک حُمقای محترم داخلی فریاد زده و به دنبالش هستند، چیزی جز طرح استعماری «تجزیه» نیست.
اروپا هماکنون در حال حذف روادید در مرزهای خود (شینگن)، ایجاد بانک مرکزی و پول واحد (یورو)، ایجاد پارلمان اروپایی، تشکیل مرکز سیاست خارجی واحد، پایتخت اروپایی (بروکسل)، گذرنامههای یکسان، ایجاد استاندههای واحد (استاندارد یورو)، نامگذاری شهرها و میدانها و اماکن مختلف به نام «یورو»، تکوین مفهوم شهروند اروپایی و بسیاری اعمال تمرکزگرایانۀ دیگر میباشد.(این طرح، پس از جنگ دوم و با «پیمان ذغالسنگ» آغاز شد)
به همین منظور، چنانچه ما نیز بخواهیم دربارۀ «مرزهای ایران سیاسی کنونی» به دنبال فدرالیزم باشیم؛ میبایست که به تدوین اجرای طرح «پیمان (اتحادیه) نوروز» و تشکیل کنفدراسیونهایی چون «آذربایجان و اران»، «کردستان (به انضمام اقلیم عراق)»، «بلوچستان (به انضمام بخش غربی سند)» و...، آن هم تحت لوای «فدراسیون مرکزی ایران» بیندیشیم.(البته با این شرط که، در صورت فروپاشی و یا رخداد هر مسالۀ دیگری دربارۀ این کنفدراسیونهای فرضی در آینده، تعرضی نسبت به تکههای درونی ایران سیاسی کنونیِ عضو آنها، ایجاد نگردد)
این پیمان میتواند،
- با یک پیمان زیستمحیطی مشترک میان اعضا (برای مثال، ایران و دستکم دو سوم از 15 همسایۀ درجه اول آن) آغاز گشته،
- سپس به سوی همکاریهای فرهنگی، از جمله ثبت مشترک میراث فرهنگی و معنوی (با محوریت ایران) سوق یافته،
- در دنباله به همکاریهای اقتصادی و اجتماعی تنگاتنگ شامل پول واحد، لغو روادید و جز آن انجامیده،
- پس از طراحی و انعقاد پیمانهای امنیتی و نظامی،
- نخست، کنفدراسیونهای منطقهایِ پیرامون آن تشکیل شده،
- آنگاه نیز به شکلگیری نهاییِ «پیمان نوروز» در قالب اتحادیۀ (فدراسیون) سرزمینهای ایرانی و ایرانیتبار ختم گردد.
(ایجاد پایتخت سیاسی - اقتصادی، مقر مجالس مشترک، سیاست خارجه مشترک، پرچم نمادین مشترک و... میتواند مراحل نهایی تکوین این طرح سترگ و زمانبر تلقی گردد)
http://irane-ayandeh.blogsky.com/1392/12/08/post-1/ایران-را-ایرانستان-نکنید
تجربههای ناموفق آمریکا در آموزش دوزبانگی
ساموئل هانتینگتون
با هر شاخصی، جمعیت آمریکا به شدت حامی زبان انگلیسی هستند. در سال 1990 چهار محقق در بررسی دقیق دیدگاههای عموم، به این نتیجه رسیدند که «برای تودۀ مردم، زبان انگلیسی نشانۀ مهمی از هویت ملی است».
در سال 1986، 81 درصد جمعیت آمریکا معتقد بودند، «هر کسی که بخواهد در این کشور ماندگار شود، باید انگلیسی یاد بگیرد».
در نظرخواهی سال 1988، 76 درصد کالیفرنیاییها صحبت کردن به زبان انگلیسی را در آمریکایی شدن افراد، مهم تلقی میکردند و 61 درصد معتقد بودند که رأی دادن باید محدود به انگلیسیزبانها باشد!
در سال 1998 در یک نظرخواهی، 52 درصد آمریکاییها قویاً و 25 درصد آنها تا حدی، از قانونی حمایت کردند که مدارس را موظف میکند آموزش به زبان انگلیسی باشد و همچنین آنها را موظف کند تا دانشآموزانی که در زبان انگلیسی ضعف دارند، در برنامههای یکسالۀ آموزش انگلیسی شرکت نمایند.
اکثریت آمریکاییهایی که انگلیسی را جزء کلیدیِ هویت ملی خود قلمداد میکردند، با سختگیریهای قانونگذاران در مسائل زبانی همراه شدند و انگیزهای قوی برای مخالفان آموزش دوزبانه به وجود آوردند، تا خطمشیهای خود را با متوسل شدن به ابتکارات، به صورت قانونی مصوب در آورند.
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=54&item=1176
و اما دربارۀ نوع نگاه تقلیلگرایانۀ سیاستورزان کنونی کشورمان به اینگونه مسائل مهم و حساس ملی، با هم نمونهای دیگر از همان قماش آقای یونسی را میبینیم!
«غلامرضا مصباحی مقدم» سطح عالی فقه و اصول، تحصیلات اقتصاد عمومی و تخصصی در موسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی، تحصیل در دروس روانشناسی حقوق و جامعهشناسی و علوم سیاسی فلسفۀ غرب، فلسفۀ علم ریاضیات و کارشناسی ارشد اقتصاد را در کارنامۀ خود دارد.
اگرچه در کنار همۀ اینها، نوع نگاه او نیز به مقولاتی چون هویت ملی، قانون اساسی و...، به راستی تاسفبرانگیز است.
فارس: نظر شما دربارۀ تغییر دادن زبان کتابهای درسی، به زبان و گویش محلی چیست؟
از ابتدای پیروزی انقلاب، این مسئله مورد بحث بوده و در سطوح بالاتری رفته و برگشته، و به تصمیم مشخصی در قضیۀ درج زبانهای دیگر در کتابهای درسی نرسیده است.
تصور میکنم اگر بنا باشد چنین کاری انجام گیرد، باید در نظام ما اجماع باشد و در این قضیه رهبر معظم انقلاب باید ورود و سیاستگذاری کرده و آن را به مجمع تشخیص مصلحت نظام ارجاع دهند. لذا این مسئله باید با رعایت همۀ جوانب دنبال شود.
همانگونه که آمد، ما تاکنون گمان میکردیم سیاستمدارانمان تنها در مسائل علمی بیسواد هستند. اما به تازگی دستگیرمان شده که ایشان حتی فهم و درک درستی از مقولۀ مهم «قانون» هم ندارند.
نکتۀ مهم آنکه، تازه امثال مصباحی مقدم، بر خلاف بنفشها و اصلاحاتیها، طرف خوب قضیه هستند. اکنون شما گمان کنید، در آن طرفی که به دنبال سوءاستفاده و ماهی گرفتن از آب گلآلود فعلی - یعنی رواج یافتن قومیّتبازی - در کشور نیز میباشند، چه خبر است!
در اینجا، ناچار یکبار دیگر نگاهی به اصل 15 قانون اساسی میاندازیم:
اصل 15: زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد. ولی استفاده از "زبانهای محلی و قومی" در مطبوعات و رسانههای گروهی و "تدریس ِ ادبیات آنها در مدارس، در کنار زبان فارسی" آزاد است.
بدینگونه، میبینیم که این اصل، 4 بخش اصلی دارد. دو بخش نخست آن تکلیفی و دو بخش پسین آن نیز ترجیحی است. ازین رو، آن بخشی که میگوید، «اسناد و مکاتبات و متون رسمی و "کتب درسی"، باید با این زبان و خط (فارسی) باشد»، جزو بخشهای تکلیفی - و نه ترجیحی - این اصل از قانون اساسی به شمار میآید.
حال اینکه جناب مصباحی مقدم چگونه به خودشان اجازه دادهاند تا در پاسخ به خبرنگار یک رسانه، اصول 59 و 177 قانون اساسی را نادیده گرفته و در اعتنا به خواست قومگرایانِ متمایل به بیگانه در کشورمان، تغییر مفاد یک اصل از قانون اساسی را، تنها منوط به ارجاع نظر رهبری به مجمع تشخیص مصلحت نمایند، خود پرسشی قابلتامل است!
گاه میشنویم، «دست امام زمان این مملکت را نگهداشته است». در همین باره، و با توجه به برخی نکتهها و نیز در راس کار بودن چنین کسانی در کشورمان، بنده نیز گاه سخت به این موضوع که، واقعا دست چه کسی این کشور را نگهداشته است(؟)، میاندیشم.
اگرچه هنوز هم کسانی هستند که متوجه تحرکات مرموز دولت بیتدبیر کنونی میباشند.
نمونۀ زیر را ببینید:
12 بهمن 1392
آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی (مرجع تقلید)، اسحاق جهانگیری (معاون اول دولت) را در دفترشان به حضور پذیرفتند. آیتاللهالعظمی مکارم شیرازی در این دیدار، نسبت به «تحرکات قومگرایانۀ برخی عناصر منتسب به دولت یازدهم» هشدار دادند.
به هر روی، همانگونه که گفته شد، مگر آنکه بخواهیم ایران را «سرِ کوچه» فرض نموده و فرهنگستان را هم مثابۀ «بقالی» بدانیم، تا اینکه بتوانیم با آمیختگی به همین میزان از حماقت کنونی، دربارۀ تاسیس فرهنگستانِ زبانی بیگانه آن هم خارج از تعریف فرهنگستان مادر کشور و نیز در جایی بیرون از پایتخت سیاسی مملکت سخن بگوییم!
بیگمان، این خود آغازی بر مطالبات به ناحق بعدی تا مرحلۀ ایجاد دولت و مجلس محلی، یعنی مطابق با بخشی از طرح اسرائیلی «ایوب» دربارۀ ایران خواهد بود.
یادمان باشد که چهار نمونۀ بارز از اینگونه موارد را طی همین یک دهۀ گذشته، در جهان شاهد بودهایم.
- جدایی کوزوو از صربستان با حمایت آمریکا و مخالفت روسیه، که سرانجامش تجزیۀ صربستان بود.
- جدایی آبخازیا و اوستیای جنوبی با حمایت روسیه و مخالفت آمریکا، که به تجزیۀ گرجستان انجامید.
- جدایی سودان جنوبی از سودان با حمایت آمریکا - طراحی انگلیس - و مخالفت روسیه، که به تجزیۀ جنوب سودان انجامید.
- جدایی شبهجزیرۀ کریمه و مناطق جنوب شرقی از اوکراین با حمایت روسیه و مخالفت آمریکا و اروپا، که سرانجامی مگر تجزیۀ کشور اوکراین نیافته است.
حال، شاید که استانهای شمالغرب ایران (آذربایجان)، پنجمین اولویتِ این فهرست نباشد؛ اما بیگمان چنانچه ما ایرانیان همین طور گام به گام طرحهای دلخواه اسرائیل، در موضوع «کشورِ اقوام!» نامیدن ایران را ادامه دهیم، این تجزّیِ نامیمون نیز جزو اولویتهای 7 تا 10 جهانخواران در یک فهرست دهگانۀ فرضی، قرار خواهد گرفت.
همانگونه که در نمونههای بالا نیز دیده میشود، مهم نیست که کدام قدرت جهانی موافق و یا مخالف طرح تجزیه در کشوری باشد؛ زیرا آنچه که سرانجام اتفاق میافتد، تجزیۀ کشورِ هدف خواهد بود!
این روزها (تابستان 2014)، ایالات متحده جداییخواهانِ روستبار جنوبشرق اوکراین را تروریست نامیده و از هیچ کاری برای سرکوب آنان دریغ نکرده و سراپا پشت ملیگرایان و دولت مرکزی کیف ایستاده است.
اما آیا گمان کنید در زمان بروز حادثهای مشابه در ایران، همین ایالات متحده چه واکنش و رفتاری خواهد داشت؟
مثل روز روشن است. سالی که نکوست، از بهارش پیداست! ایالات متحده و همپیمانانش سالهاست که جهت به انجام رسیدن و پیاده نمودن طرح تجزیۀ نرم ایران، تمام امکانات خود را در اختیار تجزیهطلبان داخلی، به ویژه پانترکان فعال در شمالغرب کشور گذارده و در رسانههای جهانیشان در حال فشل و معیوب نشان دادن تاریخ کهن ایران و از میان بردن هویت و فرهنگ تاریخی ایرانیان میباشند.
بنابراین شک نکنید که در زمان بروز حادثۀ مشابه، ایالات متحده تمامقد رودرروی ملیگرایان ایرانی ایستاده و تجزیهطلبان را ضمن حمایت، تا بن دندان نیز مسلح خواهد نمود.
همانگونه که پیشتر گفتیم، دولت ضدملی و قومیّتگرای یازدهم (بنفش!) نیز مامور آماده نمودن زمینههای این طرح بوده، و قرار است حداکثر ظرف 8 تا 16 سال آینده، یک ایران با مختصات «فدرال قومی» را تحویل ایالات متحده بدهد.
یعنی یک خمیر آمادۀ طبخ (تجزیه)!
به هر روی، دربارۀ موضوع تاسیس فرهنگستان زبان ترکی در ایران؛ مگر جمهوری باکو، مغولستان، ازبکستان (صاحب کنونیِ سمرقند و بخارا) و... فرهنگستان زبان فارسی و گویشهای ایرانی در آنجا به راه انداختهاند، که حالا ما بخواهیم مشابه ترکیاش را در ایران راه بیندازیم؟(وانگهی، چنانچه هم کسی بخواهد در این جهان متوّلی زبان ترکی شود، آن کشور «مغولستان» است، نه ایران)
تازه اگر هم کسی بخواهد فرهنگستان زبان فارسی در کشورش راه بیندازد، با مخالفت جامعۀ جهانی(!) روبرو خواهند شد. زیرا حیف نیست که دنبالۀ طرح فارسیزدایی انگلیسیها و استالین رها گشته و این امر عظیم، عقیم بماند؟!
و اما، باید دانست کاربرد مفهوم «آذری» به عنوان نام صفتی برای خردههویت بخشی از مردم ایران (شمالغرب)، امری نادرست و غیرعادی است. زیرا این مفهوم، به گونۀ «الاذریه» در نوشتههای دورۀ میانه اسلامی، بیشتر برای نام بردن از «گویش محلی (کهن)» مردمان آذربایگان به کار رفته است.
ازین رو، به همانگونه که همدانیها «همدانی» هستند و خراسانیها «خراسانی»، و نمیتوان ایشان را «همدی» یا «خراسی» نامید؛ بنابراین هموطنان استانهای آذربایجان نیز از هویت فروملی با مختصات جغرافیایی مشاع «آذربایجانی» برخوردارند، نه آذری!(تنها، نام مردم استانهایی در ایران را که نام استان آنها به پسوند «...ستان» ختم میشود، میتوان به طور مخفف و به عنوان «صفت» دربارهشان به کار برد. مانند بلوچ - ستان، کُرد - ستان و...)
در همین باره، روشن است که ما در کشورمان استانی به نام «ترکستان» نداریم، که نیاز باشد باشندگان آن را «ترک!» بنامیم. ما استانهایی به نام آذربایجان داریم (به طور مشخص، آذربایجان شرقی) که خُردههویت ایشان «آذربایجانی» است، نه آذری یا ترک.
در آینده، باز هم دربارۀ سه هویت مجعول «فارس»، «ترک آذری» و «عرب ایرانی» سخن خواهیم گفت. خردههویتهایی چون کُرد، بلوچ، ارمنی، بختیاری، خراسانی، بوشهری، ترکمن، خوزستانی، آذربایجانی، سمنانی، همدانی و...، اگرچه مفاهیمی انتزاعی و سیال به شمار میآیند، اما در هر حال ملموستر بوده و میتوان آنها را در ذیل هویت ایرانی تعریف نمود.
امروزه وقتی سخن از اهلیت یک مکان یا بومی شدن در یک منطقه به میان میآوریم، مجموعهای از مصداقهای فرهنگی منظور میشود. وقتی میگوییم اصفهانی، آذربایجانی، گیلک، کرمانی یا بوشهری، تجلی آن در لهجه و گویش، پوشاک، خوراک، صنایع دستی، آداب و رسوم و بسیاری از میراث مادی و معنوی جلوهگر میشود.
البته، اینگونه تعلقات و هویتهای فروملی، در ذیل هویت و فرهنگ مادر ایرانی تعریف گشته و آنچه که هویتهای خُرد منطقهای را شکل میدهد، همانا تصویری هالهگون، در هم فرو رفته و بدون مرزی مشخص در دل جامعۀ بزرگ ایرانی محسوب خواهد شد.
گاه در این باره، بهانههای بیموردی مطرح میشود. برای مثال، اینکه چرا نام «خلیج فارس» به نام قوم فارس است و مثلا نامش «خلیج ایرانی» نیست؟ البته تازه این شامل قومگرایانی میشود که دستکم خودشان را ایرانی میدانند.
به هر روی، اینگونه ابهامات و عدم توانایی در پاسخگویی به آنها، ناشی از فقر دانش تاریخ اجتماعی و به طور کلیتر عقبماندگی علوم انسانی در کشورمان است، که به گفتۀ زندهیاد دکتر «یحیی ذکاء تبریزی» متاسفانه در بطن جامعۀ ایرانی ریشه کرده است.
برای نمونه، دربارۀ همین موضوع نام خلیج فارس، از آنجا که ما اینک تاریخ کهن کشورمان را از دهان غربیان شنیده و به گفتۀ روانشاد دکتر جهانشاه درخشانی، «نشانی خانۀ پدری را از بیگانه گرفتهایم»، و بدین رو تاریخ پرشکوه روایی و استورهایمان را از یاد بردهایم؛ بنابراین امروزه گمان میکنیم که کسانی به نام پارس (آریا) در همین 3000 سال پیش از سیبری به ایران آمدهاند و اکنون هم فرزندان ایشان با نام «فارس!»، همین قوم ظالم و حاکم کنونی در ایران هستند!
به دلیل تنگی و مضیقه در فضای بحث، از کلیت آن پرهیز نموده و در اینجا به گوشهای از مبحث نام «خلیج فارس» بسنده میکنیم.
نام اوستاییِ خلیج فارس یعنی «پِرِثو زرَیَه»، آنگونه که تاکنون گمان میشد، به معنای «دریای فراخ (دریاچه خوارزم!)» نیست. بلکه مطابق آنچه در رویههای 299 تا 314 از جلد سوم دانشنامۀ کاشان آمده است، به معنای «دریای پَرَشی (پارسَه)» میباشد.
کوتاه آنکه، خاستگاه پَرَشیها در حوالی رود سند کنونی (باختر هند) بوده است. کوچ گستردۀ ایشان در هزارههای پیشین (دستکم 7-5 سال پیش) به غرب سرزمین خود، که تا جنوب زاگرس، میانرودان و مصر نیز ادامه یافت، تاثیری شگرف بر گنجینۀ واژگان، فرهنگ، صنعت و زندگی بومیان همتبار و غیرهمتبار ایشان در آن سرزمینها بر جای گذارد.
در آن هزارههای دور، زندگی ایشان در کرانههای شمالیِ دریای نیمهبستۀ جنوبی، نامشان را به این دریا اطلاق نمود.(پرثو: پارس/ زریه: دریا) بنابراین، این خود هیچ مدخلیت و نسبتی با عنوانی موسوم به فارس که به غلط صفت یک قوم در روزگار کنونی کشورمان محسوب شده است، نداشته و این حساسیتهای بیمورد و ساختگی که گاه با پاسخهایی غیرعلمیتر از خودِ پرسش مواجه میشود، کاری جز وقت تلف کردنِ بیهوده نیست.
و در پایان؛
زبان مهاجم ترکی، به دلیل ضعف ساختاری و ناتوانی محض در برابر خانوادۀ زبانهای پویای ایرانی، نتوانست قالب دست و پا شکستۀ دستوری (صرف و نحو) خود را بر پیکرۀ توانمند و بومی زبان سرزمین مورد تهاجم، تحمیل نماید.
اما، تنها چیزی که زبان ترکانِ مهاجم توانست بر زبان کهن و بومی «پهلوی آذری» تحمیل کند، متاسفانه همانا شمار بالایی از «افعال (فعلهای)» خود بود. این رخداد نیز همانگونه که آمد، نه به سبب برتری و توانمندی زبان این بیابانگردانِ آلاچیقنشین و کمشمار، بلکه به خاطر برخی ویژگیها و از آن جمله فراوانی شمار واژگان مستقل و غیروندی در زبان آلتایی (همانند سامی) است.
این ویژگی، یک ضعف در میان زبانها به شمار میآید. اما در مورد جایگزینی افعال، میتواند مانند یک بدافزار (ویروس) عمل کرده و خود را جایگزین فعلهای زبان مورد تهاجم، نماید.(درست مانند بلایی که زبان خورنده و مهاجم ترکی بر سر آذری و تالشی آورد)
روی هم رفته، آنچه امروز در شمالغرب کشور رایج است «ترکی آذربایجانی» است. یعنی حاوی 30 تا 40 درصد واژگان از گویش ایرانیِ «آذری کهن» و 25 تا 30 درصد واژگانِ دخیل ترکی اُغوزی (با ریشۀ مغولی)؛ مابقی هم عربی و فارسی و روسی و انگلیسی و...
و اما، به قول بزرگزادهای، «جهت ادخال مزاح در قلوب مومنین!» پیشنهاد میکنیم تا در راستای کاهش میزانِ اشتیاق و ولع مسئولین دولتی و بعضا حکومتی برای گسترش همهجانبۀ زبان ترکی در ایران، به گونۀ زیر در اصل 15 قانون اساسی بازنگری صورت گیرد،
«زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران، ترکی است»!
همچنین پیشنهاد میشود نام کشور نیز به «ترکستان» تغییر یابد، تا بدینگونه دیگر خیال همگی راحت شده و وظایف دولت ضدملی و قومیّتگرای یازدهم نیز برای زمینهچینی جهت اجرای بطئی این طرح صهیونی - ماسونی کاهش یافته و کارِ ایران و زبان فارسی هم دفعتا یکسره گردد.
به راستی، آیا فرانسه، آلمان و ژاپن هم، «اقوام» دارند؟ چگونه است که کشورهای نوپا و نوین جهان، امروزه همگی ملت هستند؛ اما کهنترین کشور و ملت جهان، اینک با صدور فرمانِ دولت بنفش یازدهم، به یکباره به «کشور اقوام» تبدیل شده است!
اصلا، حالا که آذربایجانیها قوم محسوب میشوند، پس چرا ما خراسانیها قومی جدا و هویتطلب شمرده نشویم! مگر خون دیگران از ما رنگینتر است؟ ما هم میخواهیم قوم باشیم!
نمونۀ بالا، از جمله شبهات و سوالاتی است که با گستردهتر شدن مطالبات پانترکی و از جمله ایجاد فرهنگستان خاص این زبان در کشور، در ذهن سایر ایرانیان نیز پدید خواهد آمد. به راستی، آیا در این باره و بدون در نظر گرفتن جهات فنی کار، اولویت با کدام گویش ایرانی است؟ حتی اگر چنین فرهنگستانی هم بخواهد تشکیل شده و حتی به حق بر روی گویش ایرانیِ «آذری کهن» کار کند، آیا این تصور پیش نخواهد آمد که، کدامین «اولویت!» این مورد را در صدر برنامههای مسئولین قرار داده است؟
کسانی که امروزه ناآگاهانه، نعرۀ «وامصیبتا، اصل 19 قانون اساسی از دست رفت!» سر داده و یکسر از بند 9 اصل سوم قانون اساسی کشور و رفع تبعیضهای ناروا خبر میدهند؛ چگونه اینک حقوق اولیۀ بلوچها و کُردها و گیلکها و... را از یاد برده، و تنها به دنبال احیای(!) حقوق پانترکیستهای چنگیزپرست افتادهاند؟(حساب مردم شریف استانهای آذربایجان، از این اقلیت مزدور جداست)
البته در برنامۀ استعماریِ «آموزش به زبان مادری!» هم، که دولت ضدملی یازدهم متوّلی اجرای آن در ایران است، اولویت اول و آخر برنامه با زبان ترکی است!
اصلا مگر فرهنگ ایرانی فقط و فقط شامل زبان و گویش است؟ مگر این کشور، صنایع دستی ندارد؟ مگر آیین و رسوم و میراث فرهنگی و معنوی ندارد؟ مگر سنت و مذهب ندارد؟
مگر ملیلهدوزی، مسگری، بازارچههای سنتی، لایروبی و حفاظت از قناتها، میراث معنوی و فرهنگ عامه، ساختِ سازهای محلی، ترانه و لالاییهای بومی، بناها و مساجد و ابنیۀ تاریخی و... جزو داشتههای جمعیتهای ایرانی به شمار نمیآید؟
پاسخ همۀ اینها اینست که، ایران همۀ اینها و خیلی چیزهای دیگر را دارد. اما اینک بهترین راه برای ایجاد تفرّق در میان این مردم کهن، پافشاری بر روی مسالۀ «زبان» و در راس آن نیز زبانهای بیگانه، مهاجم و تازه راه یافته به کرانههای سرزمینی آن است؛ تا با دستاویز قرار دادن آنها به همراه تحریک اقلیتی نادان، طرحهای استعماری دربارۀ ایران به خوبی و خوشی به سرانجامی نیکو برسد!
صبری بدرالدین مهمترین نظریهپرداز جریان پانترکیسم، با رونمایی از طرح خود با نام «ختنه» اعلام داشت، «برای اجرای این طرح، نخست باید از راه قطع پیوندهای فرهنگی، به ویژه زبان، وارد شد».
به راستی، امروزه روستاهای استان یزد، چه امکانات فوقالعادهای دارند که مثلا روستاهای استان آذربایجان شرقی از آن برخوردار نیستند؟ امروزه مردم استانهای کرمان و فارس و هرمزگان به چه موقعیت و منابعی دسترسی دارند، که مردم استانهای شمالغرب کشور، از آن محروم و بیبهرهاند؟
همانگونه که میدانیم، تبعیضهای مذهبی نیز ربطی به قومیّت فرضی افراد ندارد. ترکمنها، بلوچها، بخشی از کردها، ساکنین برخی مناطقِ مرکز و جنوب استان خراسان و هموطنان بخشهایی از جنوب استان فارس، اینک تنها به دلیل «سنّی بودن» از محرومیتهای عمیقی رنج میبرند؛ و البته همانگونه که ملاحظه میشود، این تبعیض و محرومیت هیچگونه ربطی نیز به قومیّت فرضی ایشان ندارد.
زیرا بخشی از سیستان و بلوچستانیها و نیز کردستانیها، تنها به دلیل شیعه بودن، کمتر چنین محرومیتهایی دارند. در همین حال نیز میبینیم که، از رهبری گرفته تا قوای سهگانه و تا آبدارچی ادارات و...، اکثرا از هموطنان شمالغرب کشورمان میباشند و صعوبتی از بابت اهل آذربایجان بودن، متوجه ایشان نبوده است.
بنابراین وقت آن رسیده است تا جارچیان عزیزی که هماره خود را موّکل هموطنان آذربایجانیِ ما دانسته(!) و فریاد «وا حقوق ما را خوردند» به جای ایشان سر میدهند، دهانشان را ببندند.
در بحثِ تکراری و خندهدار «شوونیسم فارس!» نیز بار دیگر میگوییم که، «تبعیض در اوضاع کنونی ایران وجود دارد. اما تبعیض مذهبی، نه قومی». زیرا امروزه هیچیک از ایرانیانِ مناطق موسوم به قومی(!) در کشور، برای رسیدن به مناصب دولتی و حکومتی مشکلی ندارند. نمونههایش هم به اندازهای پیش چشم است که در اینجا از پرداختن به آن صرفنظر میکنیم.(همانگونه که گفتیم، از رهبری تا مجلس و دولت و قوۀ قضاییه و سایر ارکان)
با این وصف، باز هم یادآور میشویم تنها میماند بحث تبعیضات «مذهبی» که به پیوست آن، ایرانیانِ سنیمذهب و ارمنی و...، نمیتوانند از مدیریتهای میانی کشور بالاتر بروند. برای مثال، وقتی شما یک ایرانی اهل تسنن باشید، دیگر فرقی نمیکند که ترکمن باشی، سنندجی باشی، به اصطلاح از فارسهای جنوب خراسان باشی، بلوچ باشی یا از سنّیهای جنوب استان فارس.
چرا که، در هر حال از یک مدارجی در دولت و حکومت، به واسطۀ «سنّی بودن» بالاتر نخواهی رفت.(این مغایر با محتویات اصول 13 و 19 قانون اساسی است)
اما اکنون چنانچه کرمانشاهی، فومنی، تبریزی، زابلی، خراسانی، خوزستانی و خلاصه از هر کجای ایران که باشی، تنها به واسطۀ «شیعه بودن» میتوانی مدارج را از آبدارچی یک اداره تا وزارت و حتی رهبری کشور طی نمایی؛ و این تنها به وُسع و تلاش خودت و یاریِ بخت و اقبال نیاز دارد، و تبعیضات فرضی و موهوم موسوم به «قومی!» هیچگونه تاثیری در کسب این سِمتها نخواهد داشت.
لوریس چکناواریان؛
من هیچگاه خودم را در ایران «اقلیت» نمیدانم. هر کس تعریف ایران را بداند، باید قبول کند که هیچکس در اینجا اقلیت نیست. ایران مفهومی است که نام یک ملت و سرزمین را تداعی میکند. در تاریخ، گاهی جنگ میشود و سرحدات مرزها تغییر میکند، اما قرار نیست هویت ما از بین برود. ایران همیشه کشور من بوده است.
http://mehremihan.ir/history/594-sanad-arab.html
و در دنباله؛
استقبال آلن ایر از تاسیس فرهنگستان زبان ترکی!
http://www.azariha.org/?lang=fa&muid=53&item=1086
به هر روی، حال که آلن ایر (سخنگوی کاخ سفید و کارشناس مسائل ایران)، برندا شِیفر (از دانشگاه حیفای اسرائیل و مسئول طرح دامن زدن به مطالبات قومی در آذربایجان)، روهرا باکر (سناتور آمریکایی)، احمد شهید (گزارشگر حقوق بشر سازمان ملل دربارۀ ایران) و... مرحمت فرموده و متوّلی تاسیس فرهنگستان و نیز تدریس - به - زبان «ترکی» در گوشهای از کشورمان شدهاند؛ خوبست که ما مردم ایران نیز به رَویۀ ممدوحِ «تقسیم کار!» متوسل گشته و توّلای گویشِ مهجور، به کنار رانده شده و ظاهرا بیصاحبِ «آذری کهن» را بر عهده بگیریم.
به راستی، متوّلی گویش کهن آذری در ایران کیست؟ مردم یا حاکمیت؟
آیا امروزه یک تبریزی در این زمینه (فرهنگستان و تدریس) حق انتخاب دارد، یا اینکه مجبور است حتما به کودکانش ترکی آموخته و قید آذری را نیز بزند؟
پانترکان و اربابان صهیونیستشان، برای پر کردن خلاء فرهنگیِ پشت ادعاهای خویش، همواره دست به دامان دروغهای عجیب و غریبی میشوند که به راستی شگفتانگیز است.
برای مثال، کسی چون اسماعیل جبارزاده (استاندار پانترک کنونی استان آذربایجان شرقی)، فقط خوشبختانه هنوز جرات نمیکند در محافل رسمی از تعلق افسانۀ مغولی دده قورقود به آذربایجان سخن بگوید، وگرنه حتما میگوید!
http://prana.persianblog.ir/post/317
به هر روی، احتمالا در آن فرهنگستان زبان ترکیِ ایجاد شدۀ فرضی، ضمن نفرتپراکنی نسبت به ملیّت ایرانی و نیز تمسخر تاریخ و فرهنگ ایران، دوباره باز سومریان و مصریان و مادها و اشکانیان و...، همگی یکسره «ترک» معرفی خواهند شد!(البته ایشان خودشان واژۀ «تورک!» را به کار میبرند؛ و تابلوی جلسات برگزاری غیرقانونی دو واحد آموزش ترکی در دانشگاههای کشور نیز، به همین واژه - تورکی - مزیّن گشته است!)
ولادیمیر مینورسکی، خاورشناس معروف: «هر جا که پرسش حلنشدهای در زمینۀ فرهنگ قومهای شرق باستان پدید آید، ترکان بیدرنگ دست خود را همانجا دراز میکنند».
Pan Turkism, par minorsky dans ensycolpdie de islam, Livraison N. P. 924 Akopov
اما خوبست که اینک مردم شریف استانهای آذربایجان، پیش و بیش از گوش فرا دادن به داستانسراییهای پانترکیستهای دغل، بیوطن و خودفروخته، دل و جان را به تاریخ واقعی آذربایگان سپرده و روان خویش را با نفرت از اهریمنانی آکنده نمایند که به روزگاری، ناموسشان توسط آنان به یغما رفته است.(قتلعام مردم شهر خوی توسط ترکان - دکتر محمدامین ریاحی خویی)
http://vatanyoli.blogfa.com/post-162.aspx
در آینده و در نوشتاری دیگر به بحث پیرامون دو طرح «ایّوب» و «بَرَهوت» خواهیم پرداخت.
طرح ایوب اسرائیل، طرح تجزیۀ نرم ایران است. این طرح، همگام با طرح برهوت سنای آمریکا (دامن زدن به نابودی زیستبوم و آثار باستانی ایران)، دو طرحی هستند که مکمل هم بوده و شانه به شانۀ یکدیگر پیش میروند. مجری کنونی طرح ایوب که با همکاری دانشگاههای حیفا و باکو در حال پیگیری است، «برندا شیفر» نویسندۀ اسرائیلی - امریکایی و دارای دکترای علوم سیاسی از دانشگاه تلآویو با گرایش دامن زدن به مطالبات قومی در ایران با محوریت آذربایجان و استاد کنونی دانشگاه حیفا و استاد مدعو دانشگاه باکو میباشد.
فعالیت کنونی برندا شیفر در اجرایی کردن طرح ایوب، خیلی هم بر کسی پوشیده نیست. برای مثال، او مسافر همیشگی پروازهای تلآویو به باکوست!
طرح ایوب همانگونه که از نامش نیز پیداست، طرحی نرم و خزنده است که تا زمان کامل شدن زمینهچینیهای لازم پیرامون آن، تقریبا عجلهای برای وارد شدن به مرحلۀ پایانیاش وجود ندارد.(و اتفاقا همین موضوع، کار را برای ما خطرناکتر کرده است. زیرا مانند آب زیر کاه است، که هست اما احساس نمیشود!)
و اما طرح بَرَهوت، که طراحی و اجرای آن به عهدۀ سنای ایالات متحده است. در این طرح، طراحی به گونهای صورت گرفته که گروههای حریص قاچاقچی عتیقه با توجیه سودآوری هنگفت قاچاق آثار باستانی (به علاوۀ خریداران غربی آنها)، آزادانه هر آنچه را که از دورانهای تاریخی ایران بر جای مانده است، تاراج کنند.
دورۀ هدف در این طرح، اتفاقا بیشتر دوران پیشاهخامنشی را در بر میگیرد، تا بتوان حرکت ملایم اما مستمر خودآگاهی جوانان ایرانی دربارۀ هویت کهن خود که بر پایۀ تاریخ روایی ایران شکل میگیرد را زمینگیر و در نطفه خفه کرد.
برای مثال، آیا میتوانید بگویید آثاری که بر اثر سیل درۀ رود هلیلرود در جیرفت پدیدار شد، اینک کجاست؟
همهاش به آسانی هر چه تمامتر همین ده سال پیش، از ایران قاچاق شد!
بخش دیگر طرح برهوت، شامل زیستبوم فلات ایران است، تا رفتهرفته با نابود شدن محیط زندگی و نیز بالا گرفتن بحران آب در منطقه، بتوان از آن به عنوان سوخت موردنظر برای شکل دادن دلخواهِ ترکیب سرزمینی و جمعیتی غرب آسیا اقدام نمود.
شامل موضوع خشک شدن تدریجی تالابها و معضل ریزگردها، شامل نارضایتی مردم استانهای جنوبغربی کشور و نیز تحریکات صورت گرفته پیرامون موضوع دریاچۀ ارومیه و...
دولت احمدینژاد مهرهای بود تا اقدامات دور از منطقش، به طور ناخواسته نابودی زیستبوم و آثار باستانی کشور را شدت بخشد. دولت بنفش نیز مامور آگاه اجرای طرح اسرائیلی ایوب - به خواست ایالات متحده - در ایران، با روشِ معکوس نمودن روند طرح «آمایش سرزمین» میباشد.
همانگونه که پیداست، در اینجا داریم در گسترۀ علم سیاست بینالملل که در حوزۀ علوم انسانی قرار داد، بحث میکنیم. ضمن اینکه، این موارد عادی نبوده و جزو برنامههای محرمانه در سطح جهان محسوب میگردند.
اگرچه هشت تا شانزده سال دیگر نشانههای دو طرح ایوب و برهوت دیده خواهند شد، که دیگر در آن زمان واکنش نشان دادن در برابرش دیر خواهد بود. دربارۀ دو طرح ایوب و برهوت، مستندات زیادی مربوط به مایکل لدن و دانا روهرا باکر دو سناتور آمریکایی موجود است.
و اما، اکنون با نگاه به این موضوع خاص که این روزها چه کسانی در تب و تاب ایجاد «فرهنگستان زبان ترکی! (در ایران)»، به سر میبرند، بیشتر میتوان به هماهنگی و تلفیق دیدگاههای دو طرف و همکاری ایشان در راه تجزیۀ ایران پی برد.
امروزه امتزاج نامیمون و اگرچه دیرهنگامِ بازماندگان مشارکتیها با مرکز استراتژیکیها، که هر دو از نیروهای اولیۀ تشکیلدهنده سپاه و اطلاعات در آغاز انقلاب بوده و به باور جناح مقابل، یکی رفتهرفته از اصول انقلاب منحرف شد و دیگری نیز تا امروز میدان اجرا نیافته بود؛ متاسفانه هستهای قدرتمند در جهت استحاله و براندازی کلیّت نظام ایران را شکل داده است، که مقابله با آن کاری بس دشوار، سخت و خطرناک خواهد بود.
زیرا به جز آنکه، همگیِ اینها جزو نیروهای امنیتی و فوقامنیتی سابق بودهاند، اینک نیز با در دست داشتن عمده فضای رسانهایِ نوشتاری و مجازی کشور، عنان افکار عمومی را در دست گرفته و همزمان در حال تخریب فرهنگ عمومی و شالودۀ جامعه دیرپای ایرانی میباشند، که متاسفانه در صورت عدم مقابلۀ جدّی دلسوزان و فرهیختگان با آن، سرانجام به از کف رفتن استقلال و تمامیت ارضی کشور خواهد انجامید.
به کوتاه سخن، «استراتژیکیها» از توپخانۀ رسانهای مشارکتیها - که استاد اینکار هستند - برای گسترش دیدگاههای فریبکارانه و ضدملی خود استفاده کرده، و «مشارکتیها (اصلاحطلبان)» یا همان همپیمانانِ گروهکهای تجزیهطلب قومی نیز از مزیّت نسبیِ نزدیکی استراتژیکیها به ساختار و بدنۀ حکومت جهت مصون ماندن از تعرضهای احتمالی سپاه و دیگر نهادهای نیرومند محافظهکار نظام، سود میبرند.
توضیح پایانی نیز آنکه، در عنوان این نوشتار، از واژۀ ترکیبی «خُردهفرهنگستان» برای گویشهای بومی ایرانی استفاده شده است. شاید برخی گلایه کنند که، چرا؟
البته پاسخ نیز ساده است. آن هم اینکه، هیچ چیز و هیچ کس در ایران، بالاتر و حتی برابر با خود «ایران» نیست. بنابراین هر آنچه که هست، ذیل نام بلند ایران تعریف میشود. یعنی آنچه که داریم، همانا فرهنگ ایرانی، زبان و هویت ملی (ایرانی)، پوشاک ایرانی، آیینهای ایرانی و جز آن است؛ و مگر آن نیز هر چه هست، خُردهفرهنگ، گویش، لهجه، آیین محلی، هویت فروملی و... خواهد بود.
این را هم باید بدانیم که، واژگان و پیشوندهایی چون «خُرده»، «گویش - و لهجه -»، «پاره - پارینه - ...»، «فرو (...)/ مانند فروملی» و جز آن، فحش ناموسی نیستند!
آفت جان من است، عقل من و هوش من
کاش گشاده نبود چَشم من و گوش من
- پژوهشگر حوزۀ هویت ملی و آسیبشناسی چالشهای قومی در ایران.
پان ترکیست مخ این بدبختها رو چنان زده که حتا نگاهی به اینه نمی کنند که ببینند چه شباهت وهمانندی ای میان اونها و مغولها هست
حالم از این ترک ها بهم میخوره
لطفا نظر زنا زاده های تورک پرست که ناموسشون به ترکیه میفروشن و پرچم قاتلین اجدادشون بلند میکنند پاک کنند.... زنازاده ها هیچ حقی ندارن... من خانواده مادریم اذری و اهل اران بودن و پدرم گیلانی... ادبیات پارسی ادبیات ملی سرزمین ماست و کسانی که به کوروش و فردوسی فحش میدن از نداشتن رگ و ریشه در عذاب هستند.... اون حرومزاده ها هیچ مدرکی هیچ منبعی ندارن از اینکه اذریها ترک زبان یا ترک بودن!!! اما سفینه تبریز و دهها منبع تاریخی وجود داره که شرف اینها رو بر باد داده.. حقیقت ازاردهندست واسه بیسوادهای پانترک مغول پرست
حرکت ملی آزربایجان جنوبی، آب در خوابگاه مورچگان ریخته است. آینده از آن ملل تحت ستم ایرانی است. یاشاسین آزربایجان، ویران باد ایران.
«چنین گفت فردوسی سگ نژاد/ که رحمت بر آن تربت پاک باد
چو ایران نباشد به تخمم مباد/ بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
اگر خاک ایران به دشمن دهیم/ از آن به که خود را به کشتن دهیم...» (منتخباتی از چاخاننامه خر طوسی= شاهنامه فردوسی)
درود بر شما
آدرس را اصلاح کنید
http://news.irib.ir/commentaries/item/7719
آذرآبادگان من جان جانان من است
قیمت خون ارس دررگ ایران من است
سلام. من اصالتا آذری هستم ولی عاشق زبان پارسی میباشم.بنظرمن زبان پارسی محور اتحاد ایران است.اما درمرد شعر حافظ باید بگویم مصرع«ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند»در دوره قاجاریه توسط میرزاغلامرضا خوشنویس بزرگ ایران زمین،به رشته تحریر در آمده است و چیز جدیدی نمیباشد.ود راینجا مقصود شاعر از واژه «ترک» زیباروی بوده است
یعنی تمام تلاشتان را میکنید که حقوق ملت تورک را به ناکجا آباد بکشید
مطمئن باشید که تاریخ و هویت ما را "ما" بهتر از "شما" میدانیم
و این تحرکات نژاد پرستانه پانفارسیسم تنها قفل دموکراسی در این کشور است
به امید روزی که حق دیوان کند و ظلم بر ظالمش غلبه کند
بسیار روشن است که چه کسانی به چه قدرت های فرا کشوری وابسته اند
طرفی روس و طرفی غرب
شما حقیقتا چیزی هم از خودتان دارید؟؟؟
....
آزربایجان منیم اِلیم
دوغرانسادا دیلیم دیلیم
آنا دیلیم اولن دئیل
باشقا دیله چونن دئیل
اگر گول باغدان آیرلسا
بولوتلار داغدان آیرلسا
منیم ایستگلی آذربایجانیم
ایرانان آیرلماز
man turk hastam va turk bodam hala khodeto jer bede. yashasin azerbaijanim. dar zemn shoma boro be kabol va afghanestanet beres ke be ona nazdiktari. rasti chand nafarin shoma ? shaba ziyad nakhorin ta kabose turk nabinin
be un dastyare armanitonam salam beresonin begin gamas gamas nobate shomaha ham mirese